-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 15:06
آنگاه که دستار، دستمایه ی سروری شدو عبا شنل شجاعتفرجام حق طلبی تیغ تازیانه شد.آنگاه که ارزش زن کمتر از قرصی نان شدو گورستانها عرضه گاه تنزمین شرمگین از قساوت آدمیان شدآنگاه که غریو آزادی چون ققنوس از خاکستر خروشیدبستر رودها، مدفن جوانان دست بسته شدآنگاه که زمان انتقام سخت فرا رسیدقرعه به نام بی گن...
ماهی اب های گل الود
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 6:01
پتو را روی سرش کشید و چون جنینی در بطن مادر خودش را جمع کرد. فقط زیر این پتوی نخ نما و بید زده ، در فضای تاریک که فقط چند نقطه ی کم سو انجا را روشنایی می بخشید احساس امنیت می کرد.دلش میخواست د
روزی خواهم مرد
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 6:01
روزی خواهم مرد.وروزی خواهم مرد بدون اینکه نامی از من بماند.زمین نمناک بستر م خواهد بود و سقفی از خاک آسمانم که ستارگانش افول کرده اند.شاید انجا کسی نباشد تا احساسم را اسیر کند. ذهنم را به بند بکشد و
کفش
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 6:01
آب افتابه را بر روی پاهای خاک آلودش خالی کرد و از شدت عصبانیت دندانهایش را به هم فشرد.دیگر نمیتوانست تحمل کند .امروز بازهم در صف مدرسه دوستانش کلی بهش خندیده بودند .با اینکه پاچه ی شلوارش را تا زی
گربه من
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 6:01
باز هم امروز گربه ام دسته گل به آب داد.البته نه اینکه گربه ی بدی باشد . ابدا اینطور نیست. اتفاقا هم بسیار زیبا است و هم بسیار مودب .تنها ایرادش این است که زیادی سخاوتمند و بخشنده است. یعن
نامه ای به دخترم
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 6:01
دخترم روزی میرسد که همانند من مادر شوی و سرا پای وجودت لبریز از نگرانی ها و امید برای فرزندت باشد .نازنین دخترم ، روزی که بدنیا آمدی گریه ی تو زیباترین ترانه ای بود که شنیدم . این گریه ی لطیف و
رقیه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:24
صدای کر کننده ی موزیک همه را به وجد آورده بود . زهره در وسط حلقه ی مهمان ها می رقصید. موهای مواج وبلندش را رنگ شرابی زده بود و دامن پیراهن گیپور بدون آستین صورتی رنگش به سختی زانوهایش را می پوشاند. .
فرزندت کجاست ؟
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:24
فرزندت کجاست؟فرزند من ؟ کدام فرزندم را می گویید؟ آخر دیگر حواسی برایم نمانده است .قرار بود فرزندان و نوه های زیادی داشته باشم اما پسرانم گم شدند و من تنها ماندم. اکنون مثل یک درخت خشکیده در برهوت خشک
نی سوار
-
تاریخ: 1396/12/27 ساعت: 14:59
وقتی با صدای جیغ مادر از خواب پریدم شک نکردم که بابام پای منقل سنگ کوپ کرده و سقط شده .. آشفته از جا پریدم و دویدم سمت صدا که دیدم مادرم توی حیاط جلوی لانه ی مرغها نشسته و داره پرهای کنده شده را جمع می کنه. با دستپاچگی گفتم چه خبره مادر ؟!!!....زهره ام ترکید ..&nb
بیگانه
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:36
من از این دنیا ، از این احساس پوسیده در خویشتن گریزانم . از این تقدیر بی پایان ، از این تکرار تکرارها بیزارم . از این بودنهای به اجبار ، از این آشفتگی ذهنم پریشانم ، از این تخریب بی نقصی که آرام آرام خنجرش را از درون بر پیکره ام می ساید و مرا همچنان که مقتدرانه ایستاده ام ، از درون ویران می کند . من...
سلام تنهایی
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 15:01
لعنت به این قلم که گاه احساسم را منتقل نمی کند ... می مانم در میان خیالاتی که در وجودم چون غده ای سرطانی جمع شده اند و گاه و بیگا ه با یورشی برق آسا به خاکم می کشند . آن زمان من می شوم یک بازنده ، یک تنهای ناتوان . بی مصرف ، مثل یک عروسک فرسوده ی پشت ویترین خاک گرفته ی مغازه ای کوچک در کوچ
زن
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 17:08
امروز بعد از مدتها سری به وبلاگم زدم با اینکه مطمئن بودم هیچ یک از دوستان قدیمی بروز نیستند اما از روی عادت ، در یکی یکی از دوستان را زدم . اتفاقی به وبلاگی برخوردم که نویسنده اش یک خانم ترکمن بود . با حوصله چند تا از پست هایش را خواندم و در کمال تعجب دیدم که نوشته هایش رنجنامه ایست از اتفاقات روزان...
بیگانه
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 17:08
من از این دنیا ، از این احساس پوسیده در خویشتن گریزانم . از این تقدیر بی پایان ، از این تکرار تکرارها بیزارم . از این بودنهای به اجبار ، از این آشفتگی ذهنم پریشانم ، از این تخریب بی نقصی که آرام آرام خنجرش را از درون بر پیکره ام می ساید و مرا همچنان که مقتدرانه ایستاده ام ، از درون ویران می کند . من...
منو ببخش ...
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 17:08
با تو ام ای تار سریده از زیر چارقد گلی بر پیشانی ام به ترس می پوشانمت به حزن می خراشمت به افسوس می تراشمت . ترسم از آنست هوسی خود را به تو کوک کند یا جرقه بر چشم هوسباز زنی و طناب دار گردنم شوی . با توام ، منو ببخش آشوب خفته در سینه ام بر پیشانی ام سر یده تارکم می تراشمت منو ببخش ...
خوشبخت مردن
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 17:08
نورگلدی کارد قصابی را به سوهانی که در دست داشت کشید وبعد چند بار سایش ، لبه ی آن را به سمت نور خورشید صبحگاهی گرفت . کریم یقه ی پیراهنش را بالا داد نگاهی به آسمان انداخت وگفت : فکر کنم روزی گرمی در پیش خواهیم داشت باید زودتر شروع کنیم و سپس روبه نورگلدی گفت : تیز شد ... بسه دیگه . از صبح تا حالا صدا...