خرید بک لینک

آنگاه که دستار،  دستمایه ی سروری شدو عبا شنل شجاعتفرجام حق طلبی تیغ تازیانه شد.آنگاه که ارزش زن  کمتر از قرصی نان شدو گورستانها عرضه گاه تنزمین شرمگین از قساوت آدمیان شدآنگاه که غریو آزادی چون ققنوس از خاکستر خروشیدبستر رودها، مدفن جوانان دست بسته شدآنگاه که زمان انتقام سخت فرا رسیدقرعه به نام بی گناهان بی بالی افتادکه در ظلمت شب، چون  شهاب فرو ریختندو آنگاه، روزی خروش هول انگیز خار و خس پای، مردان مناره های طلایی را به مرداب مکافات خواهد کشید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 15:06

پتو را روی سرش کشید و چون جنینی در بطن مادر خودش را جمع کرد. فقط زیر این پتوی نخ نما و بید زده ، در فضای تاریک که فقط چند نقطه ی کم سو انجا را روشنایی می بخشید احساس امنیت می کرد.دلش میخواست دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 6:01

روزی خواهم مرد.وروزی خواهم مرد بدون اینکه نامی از من بماند.زمین نمناک بستر م خواهد بود و سقفی از خاک آسمانم که ستارگانش افول کرده اند.شاید انجا کسی نباشد تا احساسم را اسیر کند. ذهنم را به بند بکشد و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 6:01

آب افتابه را بر روی پاهای خاک آلودش خالی کرد و از شدت عصبانیت دندانهایش را به هم فشرد.دیگر نمیتوانست تحمل کند .امروز بازهم در صف مدرسه دوستانش کلی بهش خندیده بودند .با اینکه پاچه ی شلوارش را تا زیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 6:01

باز هم امروز گربه ام دسته گل به آب داد.البته نه اینکه گربه ی بدی باشد . ابدا اینطور نیست. اتفاقا هم بسیار زیبا است و هم بسیار مودب .تنها ایرادش این است که زیادی سخاوتمند و بخشنده است. یعنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 6:01

دخترم روزی میرسد که همانند من مادر شوی و سرا پای وجودت لبریز از نگرانی ها و امید برای فرزندت باشد .نازنین دخترم ، روزی که بدنیا آمدی گریه ی تو زیباترین ترانه ای بود که شنیدم . این گریه ی لطیف و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 6:01

صدای کر کننده ی موزیک همه را به وجد آورده بود . زهره در وسط حلقه ی مهمان ها می رقصید. موهای مواج وبلندش را رنگ شرابی زده بود و دامن پیراهن گیپور بدون آستین صورتی رنگش به سختی زانوهایش را می پوشاند. . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:24

فرزندت کجاست؟فرزند من ؟ کدام فرزندم را می گویید؟ آخر دیگر حواسی برایم نمانده است .قرار بود فرزندان و نوه های زیادی داشته باشم اما پسرانم گم شدند و من تنها ماندم. اکنون مثل یک درخت خشکیده در برهوت خشک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:24

وقتی با صدای جیغ مادر از خواب پریدم  شک نکردم که  بابام پای منقل سنگ کوپ کرده و سقط شده  .. آشفته از جا پریدم   و  دویدم  سمت صدا  که دیدم مادرم توی حیاط  جلوی  لانه ی مرغها نشسته و داره  پرهای کنده شده را جمع می کنه. با دستپاچگی  گفتم  چه خبره  مادر  ؟!!!....زهره ام  ترکید ..&nbادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1396 ساعت: 14:59

من از این دنیا ، از این احساس پوسیده در خویشتن گریزانم . از این تقدیر بی پایان ، از این تکرار تکرارها بیزارم . از این بودنهای به اجبار ، از این آشفتگی ذهنم پریشانم ، از این تخریب بی نقصی که آرام آرام خنجرش را از درون بر پیکره ام می ساید و مرا همچنان که مقتدرانه ایستاده ام ، از درون ویران می کند . من در خود اسیرم و مرا باکی از تنهایی نیست ... چه که عمری به این زندان خادامه مطلب

برچسب: بیگانه, نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:36

لعنت به این قلم که گاه احساسم را منتقل نمی کند ... می مانم در میان خیالاتی که در وجودم چون غده ای سرطانی جمع شده اند و گاه و بیگا ه با یورشی برق آسا به خاکم می کشند . آن زمان من می شوم یک بازنده ، یک تنهای ناتوان . بی مصرف ، مثل یک عروسک فرسوده ی پشت ویترین خاک گرفته ی مغازه ای کوچک در کوچادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 15:01

امروز بعد از مدتها سری به وبلاگم زدم با اینکه مطمئن بودم هیچ یک از دوستان قدیمی بروز نیستند اما از روی عادت ، در یکی یکی از دوستان را زدم . اتفاقی به وبلاگی برخوردم که نویسنده اش یک خانم ترکمن بود . با حوصله چند تا از پست هایش را خواندم و در کمال تعجب دیدم که نوشته هایش رنجنامه ایست از اتفاقات روزانه خود . از نوع رنج و حقارتی که خیلی از زنان خصوصا زنان ترکمن محتمل آن هستند . سلطه جویی مرد و مظلومیت زن . همان داستان همیشگی ، همان تکرار صبوری و گذشت زنانه و قدرت طلبی نابجای مردانه . البته این بار به نوعی دیگر و مدرن تر . مرد ترکمن بی پروا رابطه ی نامادامه مطلب

برچسب: زن,زنجبيل,زنود الست,زندگی,زن شوهردار,زندان زنان,زناشویی,زنقة ستات,زنبیل, نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:08

من از این دنیا ، از این احساس پوسیده در خویشتن گریزانم . از این تقدیر بی پایان ، از این تکرار تکرارها بیزارم . از این بودنهای به اجبار ، از این آشفتگی ذهنم پریشانم ، از این تخریب بی نقصی که آرام آرام خنجرش را از درون بر پیکره ام می ساید و مرا همچنان که مقتدرانه ایستاده ام ، از درون ویران می کند . من در خود اسیرم و مرا باکی از تنهایی نیست ... چه که عمری به این زندان خو کرده ام . هر روز میله های فولادی حصار خویشتن را مقاومتر کرده و پا کوبان کلید قفل سلول انفرادی ام را به قعر اقیانوسها می سپارم . من خود زندانبان احساس خویشم . گاه رئوف و دادامه مطلب

برچسب: بیگانه,بیگانه فیلم,بیگانه بیا,بیگانه بهرام توکلی,بیگانه علیه غارتگر,بیگانه آلبر کامو pdf,بیگانه ای در دهکده,بیگانه کامو pdf,بیگانه مسعود دلخواه,بیگانه فیلم کامل, نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:08

با تو ام

ای تار سریده از زیر چارقد گلی بر پیشانی ام

به ترس می پوشانمت

به حزن می خراشمت

به افسوس می تراشمت .

ترسم از آنست هوسی

خود را به تو کوک کند

یا جرقه بر چشم هوسباز زنی

و طناب دار گردنم شوی .

با توام ،

منو ببخش

آشوب خفته در سینه ام

بر پیشانی ام سر یده تارکم

می تراشمت

منو ببخش ...

برچسب: منو ببخش,منو ببخش ناصر عبدالهی,منو ببخش مرتضی پاشایی,منو ببخش ناصر عبداللهی,منو ببخش بهرام,منو ببخش عشقم,منو ببخش مرجان,منو ببخش منصور,منو ببخش مرجان کندی,منو ببخش که ندیده میگرفتم, نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:08

نورگلدی کارد قصابی را به سوهانی که در دست داشت کشید وبعد چند بار سایش ، لبه ی آن را به سمت نور خورشید صبحگاهی گرفت . کریم یقه ی پیراهنش را بالا داد نگاهی به آسمان انداخت وگفت : فکر کنم روزی گرمی در پیش خواهیم داشت باید زودتر شروع کنیم و سپس روبه نورگلدی گفت : تیز شد ... بسه دیگه . از صبح تا حالا صدای جرینگ جرینگ قطع نشد . امین برادر کوچکتر نورگلدی کفه ی بیل را در زمین فرود کرد نمک وزغال را از دست زن داداشش حلیمه گرفت و گذاشت وسط چاله ی کوچکی که کنده بود . مارال کوچولو به آرامی سرش را از لابه لای چین های دامن مامان حلیمه بیرون کشید ، اادامه مطلب

برچسب: خوشبخت مردن,خوشبخت مردن آلبر کامو,دانلود کتاب خوشبخت مردن,خلاصه کتاب خوشبخت مردن,کتاب خوشبخت مردن,کتاب خوشبخت مردن آلبر کامو,نقد کتاب خوشبخت مردن, نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:08

صفحه بندی