از این تقدیر بی پایان ، از این تکرار تکرارها بیزارم .
از این بودنهای به اجبار ، از این آشفتگی ذهنم پریشانم ، از این تخریب بی نقصی که آرام آرام خنجرش را از درون بر پیکره ام می ساید و مرا همچنان که مقتدرانه ایستاده ام ، از درون ویران می کند .
من در خود اسیرم و مرا باکی از تنهایی نیست ... چه که عمری به این زندان خو کرده ام . هر روز میله های فولادی حصار خویشتن را مقاومتر کرده و پا کوبان کلید قفل سلول انفرادی ام را به قعر اقیانوسها می سپارم . من خود زندانبان احساس خویشم . گاه رئوف و دلسوز چنان که بر بیچارگی زندانی خویش می گریم و دستانم را به نیت ممد به سویش دراز می کنم ، و گاه آن جلاد غضبناکم که با شعف تازیانه های نفرت را بر وجود بی گناه خود فرود می آورم .
من هر روز بیگانه با خویشم .
برچسب: بیگانه,
نویسنده: آدرین قاسمیپور