هنوز شبها از پشت پنجره به کوچه سرک می کشیدم ودر انتظار شنیدن صدای پایش بیدار می ماندم که گفتند جنگ شده. گفتند تو شهرهای مرزی آتش بر سر مردم می ریزند و به زن وبچه ی مردم دست درازی می کنند..فرزند دومم سنی نداشت اما سجل اش را برداشت و رفت. آخر اون غیور و غیرتمند بود سر سفره ی باباش بزرگ شده بود با یک لقمه نان حلال .پسرم رفت اما آن هم برنگشت. بیچاره پدرش از غصه دق کرد و آرزوی دیدار بچه هایش را با خود خاک کرد. نتوانست طاقت بیاورد.
مدتها گذشت و یک روز چند استخوان پیچیده در پارچه ای سفید برایم آوردند. گفتند این فرزند شماست.
گفتم : این فرزند من نیست فررند من چند گونی خرمن را یکجا بلند می کرد اون رشید بود و پولادین پنجه. چطور ممکن است الان تو یک توبره ی کوچک جاشود.
فرزند من بزرگتر از این کیسه است. کیسه را تو گورستان ده مان چال کردند و برایش بنای یادبود ساختند. اما من فقط بچه ام را می خواهم. می خواهم بدانم اون کجاست.
هنوز نمیدانم فرزندم کجاست . شاید گم شده باشد و گرنه حتما تا حالا بر می گشت .بچه هایم خوب می دانند که چشم براهشون هستم.
همه ی پدر مادرها می دانند فرزندشان کجاست. می دانند فرزندشان چه می خورد و چه می پوشد. بعضی فرزندان بدون زحمت از سفره ی والدینشان سهم می برند خوب می خورند و غصه ای هم ندارند. اما من سالهاست که نمی دانم فرزندم کجاست. چی میخورد و شبها سرش راکجا روی زمین می گذارد.
حالا فقط با یاد فرزندانم نفس می کشم. هر روز خاطرات فرزندانم را مرور می کنم و با آنها حرف می زنم. گاهی نوازششان می کنم و نمی گذارم از کنارم تکان بخورند می ترسم بازهم بروند و هیچوقت بر نگردند.
برچسب:
نویسنده: آدرین قاسمیپور