خرید بک لینک

فرزندت کجاست؟
فرزند من ؟
کدام فرزندم را می گویید؟ آخر دیگر حواسی برایم نمانده است .قرار بود فرزندان و نوه های زیادی داشته باشم اما پسرانم گم شدند و من تنها ماندم. اکنون مثل یک درخت خشکیده در برهوت خشک هستم که عمر باردهی اش به پایان رسیده است . نه می توانم ثمره ی سالهای جوانی و سرسبزی ام را داشته باشم و نه می توانم دوباره به بار بنشینم. سالها پیش فرزند بزرگم رفت به شهر تا درس بخواند . اون همیشه حرفهای قشنگی می زد می گفت: ننه مملکت من کلی برکت دارد. گاز دارد. نفت دارد و مراتع سرسبز زیاد . می خواهم کاری بکنم که همه ی آدمهای مملکتم از اون سهم ببرند تا دیگه گرسنه و مظلومی نباشد. می گفت تاکی باید اجنبی ها برکت وطن ما رو صاحب باشند و خودمون نان خشک سق بزنیم. می گفت: غصه نخور ننه بزودی آبادی و آزادی برایتان می آوریم .کاری می کنیم که دیگه مجبور نباشی بخاطر دوسطل آب چند فرسخ راه بروی و دستهایت از سرما ترک بزنند. قربون بچه ام بشوم .طاقت دیدن درد کشیدن مرا نداشت . رفت تا به قول خودش آزادی و شادی برایمان بیاورد اما هیچوقت برنگشت. اوایل گاهی کاغذش همراه عکسش می آمد اما یکباره آن هم قطع شد. نمیدانم ، شاید آزادی را پیدا کرد و بعد در دستان آزادی اسیر شد .من نفهمیدم آزادی چی هست فقط میدانم هر کسی که دنبال آزادی رفت دیگر برنگشت .شاید هم اسیر آزادی شده باشد.

هنوز شبها از پشت پنجره به کوچه سرک می کشیدم ودر انتظار شنیدن صدای پایش بیدار می ماندم که گفتند جنگ شده. گفتند تو شهرهای مرزی آتش بر سر مردم می ریزند و به زن وبچه ی مردم دست درازی می کنند..فرزند دومم سنی نداشت اما سجل اش را برداشت و رفت. آخر اون غیور و غیرتمند بود سر سفره ی باباش بزرگ شده بود با یک لقمه نان حلال .پسرم رفت اما آن هم برنگشت. بیچاره پدرش از غصه دق کرد و آرزوی دیدار بچه هایش را با خود خاک کرد. نتوانست طاقت بیاورد.
مدتها گذشت و یک روز چند استخوان پیچیده در پارچه ای سفید برایم آوردند. گفتند این فرزند شماست.
گفتم : این فرزند من نیست فررند من چند گونی خرمن را یکجا بلند می کرد اون رشید بود و پولادین پنجه. چطور ممکن است الان تو یک توبره ی کوچک جاشود.
فرزند من بزرگتر از این کیسه است. کیسه را تو گورستان ده مان چال کردند و برایش بنای یادبود ساختند. اما من فقط بچه ام را می خواهم. می خواهم بدانم اون کجاست.
هنوز نمیدانم فرزندم کجاست . شاید گم شده باشد و گرنه حتما تا حالا بر می گشت .بچه هایم خوب می دانند که چشم براهشون هستم.
همه ی پدر مادرها می دانند فرزندشان کجاست. می دانند فرزندشان چه می خورد و چه می پوشد. بعضی فرزندان بدون زحمت از سفره ی والدینشان سهم می برند خوب می خورند و غصه ای هم ندارند. اما من سالهاست که نمی دانم فرزندم کجاست. چی میخورد و شبها سرش راکجا روی زمین می گذارد.
حالا فقط با یاد فرزندانم نفس می کشم. هر روز خاطرات فرزندانم را مرور می کنم و با آنها حرف می زنم. گاهی نوازششان می کنم و نمی گذارم از کنارم تکان بخورند می ترسم بازهم بروند و هیچوقت بر نگردند.

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:24

صفحه بندی