وقتی با صدای جیغ مادر از خواب پریدم شک نکردم که بابام پای منقل سنگ کوپ کرده و سقط شده .. آشفته از جا پریدم و دویدم سمت صدا که دیدم مادرم توی حیاط جلوی لانه ی مرغها نشسته و داره پرهای کنده شده را جمع می کنه. با دستپاچگی گفتم چه خبره مادر ؟!!!....زهره ام ترکید ..
در حالی که لعنت به هفتمین جد و آباد روباهها و شغالها می داد سرش را بطرفم بر گرداند وبعد یک مکث کوتاه با غیظ گفت : چه وضعته ؟
گم شو برو لباساتو تنت کن .
نگاهی به هیکل نیمه لخت خود انداختم و گیج و منگ تر در حالی که اطرافم را می پاییدم ، بطرف خانه دویدم .
سریع پیژامه ی چلوارمو به پا کشیدم و تی شرت آبی استقلالی ام را پوشیدم و از روی سکو رو به مادر گفتم : پیدایش می کنم مادر و به طرف اتاق پدرم رفتم .
درچوبی بدون دسته ی اتاق پدرم هنوز بسته بود با نوک پا وارد اتا ق شدم .
اسکلت کم جان پدر در زیر پتوی کهنه ی سربازی مانند یک جسد مومیایی شده در گوشه ی اتاق افتاده بود .اتاق ساکت بود و گویی تمام اشیای اتاق هم در خوابی سنگین بودند . بوی دود سیگار و رطوبت کاهگل فضای اتاق را انباشته بود . چراغ گرد سوز و پیاله های چینی جرم گرفته و ته سیگارهای اطرافشو جمع کردم و بر روی سکوی خانه گذاشتم . پاورچین بطرف پنجره رفتم و به آرامی لت های پوسیده ی آن را از هم گشودم .با صدای قژ قژ پنجره، جنبشی خفیف در زیر پتو شکل گرفت . به آرامی در کنارپدر زانو زده و پتو را از روی صورتش کنار زدم . دستانم را به ارامی به خطوط عمیق چهره اش کشیدم و سپس مثل دوران کودکی پلکهایش را با انگشتانم بالا کشیدم و درحالی که در تونل زمان به گذشته بر می گشتم اهسته گفتم : بلند شو پدر ...صبح شده .
اونوقت ها پدرم نگهبان شبانه ی یکی از مرغدارهای اطراف روستایمان بود . او هر روز قبل از تاریک شدن هوا سوار بر موتورسیکلتش می رفت و همزمان با طلوع خورشید به خانه باز می گشت . صبح ها با صدای قار قار موتورش از بغل مادر بزرگم می خزیدم بیرون و با چشمانی نیمه باز به پاهایش می آویختم . تمام تن و لباسهایش بوی مرغ می داد.پدرم از توی جیبش یک آبنبات چوبی در می آورد آبنبات را بالای سرم می گرفت و می گفت : حالا بگیرش . من بلند بلند می پریدم وبا خوشحالی فریادم می زدم بده بابا ...آبنباتم را بده . بعد از چند باربالا و پایین پریدن و چرخیدن بر روی پنجه ی پا بالاخره آبنات را از دستش می گرفتم و با شعف تمام به آن لیس می زدم .
در یکی از صبح های قشنگ تابستانی پدر با موهایی از ته تراشیده به خانه آمد .سرش صاف و صیقلی بود مثل کله ی خودم که چند ماه پیش تراشیده بود و هر روز دستی به آن می کشید و بوسه میزد.با دیدن سر بی مو ی پدر ذوق زده خودم را در آغوشش انداختم و داد زدم بابا موهات کو؟؟ ... کچل شدی. . .کچل شدی .
آن روز مادرم یکی ازمرغها یش را سر برید و در حالی که چهره اش را غمی سنگین پوشانده بود ، اجاق هیزمی گوشه ی حیاط را روشن کرد . ساعتی بعد مرغ بیچاره با شکمی پر از کشمش و سبزهای معطر در قازان می جوشید و من از سکوت غریبانه ی مادر استفاده کرده وبا تکه چوبی بلند ذغالهای گداخته ی زیر قازان را بر هم می زدم . آن شب کاکا ملا پیش نماز مسجد و چند تا از همسایه ها هم شام مهمان ما بودند .بعد از شام مردها روی سکوی خانه مشغو ل گپ زدن شدند . پدرم ساکت به دیوار کاهگلی سکو تکیه داده بود . بر چهره اش شبحی تلخ از نگرانی و تشویش سایه انداخته و مجال بحث کردن نداشت . گاه با اشاره ای مرا به روی زانوان خود می خواند . دستی بر سرم می کشید و بوسه ای بر آن می زد و اجازه می داد که دوباره بروم و سوسکها و آبدوزکهای زیر تیر چراغ برق گوشه ی حیاط را با لنگه دمپایی له کنم .
صبح فردا غرق خواب بودم که گرمای نفس پدر را همراه با نوازشی لطیف بر روی موهایم حس کردم انگار یک جوجه با احتیاط بالهایش را به سرم می مالید . با زحمت چشمانم را باز کردم وپدر را بالای سرم دیدم . مثل همه ی پنج شنبه ها لباس مرتب پوشیده بود .با پشت دستم چشمانم را مالیدم و گفتم : بابا برا یم از پنج شنبه بازار تفنگ بخر .بوسه ای بر پشانی ام زد و گفت : یک کامیون برایت می خرم تا چاله چوله های اطراف خونه را پر کنی .و سپس آرام توی گوشم گفت : تو دیگه مرد شدی پسر . باید یاد بگیری که بسازی نه اینکه با تفنگ جوجه ها و گنجشها را بترسونی و فراری بدی . . سرم را به نشانه رضایت تکان دادم .
صبح روزهای پنج شنبه ی هر هفته مینی بوس قرمز رنگ خدردایی ساکنان روستا را برای خرید هفتگی به پنج شنبه بازار می برد و ظهر همان تعداد مسافررا بر می گرداند . ساعاتی از روز گذشته بود و مثل همیشه ما بچه های روستا د ور میدان جمع شده بودیم دخترها بر بروی خطوط لی لی می پریدند و پسر بچه ها هم در حال نشانه گیری با سنگ به سمت حلب خالی روغن پای دیوار بودند . خورشید در وسط آسمان می سوخت و کم کم قلوه سنگهای ریز داغ کف پاهایمان را آزار می داد . من در زیر سایبان مغازه ی دور میدان کوچک نشسته و منتظر شنیدن بوق مینی بوس بودم و به این فکر می کردم که اول سنگ بار کامیونم بریزم یا خاک ؟
صدای اذان ظهر بلند شد و همزمان مینی بوس سرخ رنگ روستایمان هم با ترق و توروق زیاد از را ه رسید .بچه ها شادی کنان به سمت مینی بوس دویدند..دختران یک صدا می خواندند ماشین مشدی ممدلی نه بوق داره نه صندلی و پسر بچه ها با تکه چوبی ، لاستیک بی مصرف چرخ موتور را قل می دادند وبا مینی بوس کورس گذاشته بودند . مینی بوس چرخی در میدان خاکی زد و در کناری ایستاد . مسافران یکی یکی و با دستهای پر ییاده شدند . بچه ها پلاستیکهای خرید پدرانشان را برداشته و هرکدام به سمتی رفتند . آخرین نفر هم از مینی بوس پیاده شد اما خبری از پدرم نبود. خدر دایی با سبیل های کلفت و شکم بر آمده ازمینی بوس پیاده شد عرق پیشانی اش را با دستمال گردنش پاک کرد و گفت : برو خونه ات بچه ....نمی بینی اینجا جهنمه ...
گفتم بابام کو خدر دایی ؟ چرا نیاوردیش ؟ .
سرش را تکان داد و گفت : تو بروخونه . پدرت خودش می آید ...و سپس اهی کشید و زیر لب گفت : طفلکی ...خبر ندارد پدرش به جبهه رفته .
سرم را پایین انداختم و در حالی که پشت سر هم کلمه ی جدید جبهه را تکرار می کردم ،به سمت خونه راه افتادم . ریگها و خاک داغ کف یاهایم را به آتیش می کشیدند . مردم از شدت گرما به خونه های خود خزیده بودند و پشت پنجره ای های حصیری را پایین انداخته و مشغول استراحت نیم روزی بودند. همه جا ساکت و بی جان بود و جزصدای پای خودم که سعی داشت سایه ام را لگد کند ، صدایی شنیده نمیشد .
آنروزفهمیدم که جنگ شروع و پدرم به اتفاق حلیم ، پدر دوستم ناصر به یک جای خیلی دور رفت تا با تفنگهایی واقعی به طرف دشمن شلیک کند و مادرم ماند با مادر بزرگ پیرم و پسر بچه ی چهار ساله ای که هنوز شبها رختخوابش را خیس می کرد .
هرشب بعد از نماز عشا کاکا ملا پیش نماز مسجد روستا به خانه ی ما می آمد . چهار زانو روبروی مادر بزرگم می نشست و ازاتفاقات میدان جنگی حرف می زد که هیچگاه در آن شرکت نداشت . از پیشروی سربازان خودی می گفت که چگونه دلیرانه نیروی های پلید دشمن را به خون می کشیدند و شجاعانه د ر خاک دشمن پیش می رفتند .. چشمان ریز و اریبش برق می زد و هیجانش در توضیح صحنه های جنگ باعث می شد آب دهانش را به اطراف بپاشد و لحن صدایش محکم و غیرتمند شود . . من سر بر زانوی مادر بزرگ می گذاشتم و در میان آن همه آتش و دود در میان آن همه آشفتگی و تن های مثله شده ، به دنبال چهره ی گنگی می گشتم که از پدر در ذهن داشتم .
مادر بزرگم می گفت : کاکا ملا دعا کن که داغ فرزندمو نبینم و کاکا ملا در حالی که خودشو با ضرباهنگ کلامش تکان می داد، تند و تند دعا می خواند
، دستش را از روی پیشانی به پایین می کشید و نوازشی هم به ریش بزی اش می داد و می گفت :هاجرا جکه ، به دلم گواه شده که نامه ی پسرت بزودی می آید ...نگران نباش .
بزودی جنگ تمام می شود.
_ ...بزودی جنگ تمام می شود ... بزودی پدر بر می گردد ... بزودی دور هم جمع می شویم ... بزودی...بزودی
نمی دانستم مدت این بزودی چقدر بود .. شاید به اندازه ی فاصله ی دفعات گرسنگی من بود که هر دفعه وقتی ازمادرم نان می خواستم می گفت : بزودی گرسنه ات شد ؟ و یا به اندازه ی زمانی که همسایه ها می خواستند مادر بزرگم بزودی کلافهای نخ شان را دوک کند و یا به اندازه ی یک روز ..یک ماه ، ...بزودی ...بزودی ...
این جمله ی امیدوار کننده کم کم برایم معنی هراس انگیزی پیدا می کرد . ترس از اینکه مبادا هرگز پدر را نبینم ، چون میله های پولادی روانم را در خود حبس کرده بود . اسیر ترسی بودم مبهم با این وجود هر روز و شب در انتظار این بزودی بودم تا بلکه بزودی سایه ی پدر را در خانه حس کنم و از فقری که سرسختانه خانه ی ما را در آغوش می فشرد ، رها شوم .
کاکا ملا مادر بزرگم را امیدوار به بازگشت پدر می کرد و مادر بزرگم از توی جعبه ی کفش از زیر اشکاف چوبی یک عدد تخم مرغ بر می داشت و می گذاشت کف دستش . کا کا ملا هر دفعه موقع رفتن تسبیح اش را گم می کرد چشمانش را در تمام اتاق کوچگمان می گرداند و در آخر آن را در جیب خودش پیدا می کرد .
با طلوع خورشید مادر بزرگ هم روی سکوی بتونی می نشست و به جاده ی خاکی روستا در جهت غروب آفتاب چشم می دوخت .
اناقی سرخ رنگ وچارقدش را بر روی پیشانی اش می کشید تا اشکهایش را مثل غصه هایش پنهان کند اما صدای آرام سوزناکی که از عمق وجودش برمی خاست خاموشی نداشت ...
ماهها گذشت اما نه خدا دعاهای کاکا ملا را برای بازگشت پدر از جنگ شنید و نه زاری و التماس مادر بزرگ را برای دیدارتنها فرزندش .... تنها دعایی که خدا از دهان مادر بزرگ شنید این بود که مادر بزرگ می گفت : خدایا ، نگذار داغ تنها فرزندم را ببینم و اینگونه شد که بعد از پنج ماه ، درست دراوج آتش جنگ
در یک روز سرد همزمان با غروب خورشید ، چشمان مادر بزرگ هم بسته شد و خانه ی دو اتاقه ی ما پر شد ازخاله و دایی هایی که تا حالا هیچ کدامشان را ندیده بودم .
هنوز گریه های شبانه ی مادرم و تنهایی غریبانه ی آن روزهای شوم را به یاد دارم و اینکه مادرم از ترس شبها پشت در اتاق پشتی ها و لحاف تشک اضافه را می چید و صدای رادیوی ترانزیستی قدیمی را تا آخر بلند می کرد .
روزها می گذشت اما خبری از پدرم و پدر ناصر نبود و این یعنی هنوز جنگ ادامه داشت . بیشتر شبها مردان و جوانان روستا در مغازه ی کوچک عطا دایی دور تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفیدش حلقه می زدند . گاهی شبها به بهانه ی رفتن به خانه ی ناصر، از خانه جیم می شدم و با ناصر به تماشای تلویزیون می رفتم . برنامه ی مستند روایت فتح از تلویزیون پخش می شد . با تمام وجودم به صفحه ی کوچک تلویزیون چشم می دوختم وبا خود می گفتم : شاید بابای من هم در بین این سربازان باشد ... شاید یکی ازاین افرادی که انگشتش را به شکل هفت و به نشانه ی پیروزی بالا گرفته ، بابای من را از نزدیک دیده باشد و شاید هم پدرم فقط چند قدم آن طرف تر خندان به همین سربازها چشم دوخته است . در خیلاتم غرق می شدم و احتمالا ناصر هم درون صفحه ی نقره ای کوچک به دنبال پدر خود می گشت .
یک روز بلند گوی مسجد روستا دو ساعت قبل ازاذان ظهر به صدا در آمد .
در آن روزها ی جنگ هر چهره ی نا آشنا در روستا حکم پیک مرگ را داشت و هر صدای نا بهنگام از بلندگوی مسجد چون صور اصرافیل مردم را به وحشت می انداخت .
با صدای بلندگو مادرم وحشت زده به روی سکوی خانه دوید دامنش را گرفتم و خودم را به پاهایش چسباندم ...
اوبه جماعتلر ... حلیم پسر گلدی آقا شهید شده ... فردا ساعت ده پیکر شهید در مسجد روستا تشیع می شود ... اوبه جماعتلر ..
دیگر جز شیون مادرم چیزی نشنیدم مادرم مرا سخت در آغوش فشرد وبا صدای بلند گریه کرد شاید حس می کرد با شهادت حلیم دوست و همرزم پدرم آخرین تارهای اتصال به پدرنیز پاره شد و دیگرهیچوقت پدر را نخواهد دید .
غلغله ای در روستا به راه افتاد . زنان شیون کنان به سمت خانه ی حلیم پدر ناصر سرازیر شدند و مردانی که با اشتیاق فرزندنشان را راهی جنگ کرده و سپس در مساجد برای بازگشت شان دعا خوانده بودند ، حال با تاسف سر تکان می دادند .
خبرشهادت حلیم مثل یک گرگ گرسنه که گله ی بره ها را به وحشت انداخته باشد مردم روستایمان را به جنب و جوشی رقت انگیز وا داشته بود .
فردای آن روز به دنبال آمبولانس حامل شهید زنان و دختران غیر ترکمن سیاه چادری را دیدم که سوار بر وانت در پشت آمبولانس در حرکت بودند . آنها مشت هایشان را در هوا می چرخاندند و فریاد می زدند مرگ بر آمریکا ... آنان بیشتر از تمامی زنان روستا یمان یقه چاک کردند و صورت خود را خراشیدند بدون اینکه کوچکترین شناختی از پدر ناصر داشته باشند . بعدها فهمیدم که آنان زنان و مادرانی هستند که فرزند ویا همسرانشان در جنگ شهید شده بودند . زنان داغدیده ای که به نشانه ی همدردی و اتحاد بین قومیت ها در مراسم تشیع پیکر شهدا شرکت می کردند . پدر ناصر محبوب مردمی شد که آرزو و افتخارشان مرگ در میدان جنگ بود و منفور دشمنی که ندیده و نشناخته سینه اش را با گلوله ی سربی شکافت و مدال شجاعت گرفت .
ما پسر بچه ها سوار بر اسب های نی ای بدنبال جمعیت می تاختیم . ناصر هم در کنار ما اسب نی اش را هی می کرد و ودر میان گرد و غباری که همراهان جسد پدرش به پا کرده بودند ، با سرعت می تاخت .
آن زمان کلمه ی شهید برایم فقط یک واژه بود . فقط می دانستم که پدر ناصر شهید شده و دیگه هیچوقت به خانه بر نمی گردد.اما وقتی که کاکا ملا بعدازمراسم خاکسپاری از ارزش و مقام شهادت حرف زد شیون وبی تابی مردم برایم قابل درک نبود . حال می فهمم که از دست دادن عزیز با هر نام و درجه ای غمناک و نفرت انگیزه .
سرفه های خشک پدرم مرا از دنیای خیال بچگی هایم بیرون آورد .
- پاشو برام یه کاسه چایی بیار .
فلاسک چای پد ر همیشه پر بود . کاسه و قندان را تو سینی گذاشتم و فلاسک را هم گذاشتم دم دستش . پتو را از رویش کنار کشید . هر وقت چهره ی تکیده اش را می دیدم دلم می گرفت . بچه که بودم اون قهرمان زندگی ام بود . هیکلش درشت و و رزیده بود . چشمانش از امید به زندگی می درخشید . یه بار که تراکتور همسایه مون تو گل ها گیر کرده بود پدر به تنهایی هلش داده و لاستیکها رو از تو گلها بیرون کشیده بود . اما بعد از برگشتن از جنگ شده بود یه مرده ی متحرک . چیزی شبیه یه مترسک نشسته ی بی زبان در کنج خونمون .
کم کم شعله های جنگ در مرزها فرو کش کرد و جنگ هم مثل مادر بزرگ به سرزمین دیگری رفت . سربازان روستایمان با ساک های سوراخ سوراخ و با خاطرات و اشیای همرزمان شهید خود باز گشتند . اما هیچ خبری از پدر نبود تا اینکه بعد ازهشت سال غیبت ، خبر رسید که پدر به خانه بر می گردد . اون در تمام این مدت اسیر عراقیها بوده . بدون اینکه بتونه پیامی برایمان بفرسته و ما را از وضعیتش آگاه کنه .
اون روز شور و شوق عجیبی در خانه و روستایمان پیچید زنان همسایه می آمدند و به مادرم می گفتنند گوزینگ اید ینگ .
یک صبح گرم تابستان مادرم با خوشحالی گفت که امروز پدر بر می گردد و باید برای پیشوازش به شهر برود . میخواست مرا هم با خود ببرد . اما نیرویی وادارم که در خانه بمانم . شاید می ترسیدم با مردی روبرو شوم که خاطراتش داشت " کم کم در حافظه ام رنگ می باخت .
هوا گرم بود و زمان به کندی می گذشت .برای چندمین بار تیله هامو پای دیوار کاهگلی ردیف کرده ودر حال نشانه گیری بودم که با صدای همهمه ی همسایه ها سرم را بالا گرفتم و در میان جمعیت مردی را دیدم با پوتین و پتوی سربازی کهنه بر دوش . با چشمانی زرد و گود افتاده و چهره ای خاکی رنگ که خال روی گونه اش شباهت عجیبی به عکس پدرم بر روی دیوار اتاقمان داشت .
پدرم از جنگ باز گشت اما مثل تمام سربازهای دیگر قسمتی از وجودش را در میدانهای جنگ و در حصار سیم های خارداردر اردوگاههای دشمن جا گذاشته بود. او مثل کودکی تنبیه شده ، بی صدا گنگ و مبهوت در گوشه ای کز می کرد و ساعتها به دیوار خانه زل می زد . مردم روستایمان به پدرم می گفتند : او یک آزاده ی قهرمان است اما این قهرمان جنگ ، این ناجی میهن، معلوم نبود عراقیها چی بر سرش اورده بودند که هیچ نشانی از آن پدر سرزنده و خنده روی من نداشت . اون وقتی برگشت حتی دست نبرد که بغلم کند . اون خود مغلوب و اسیر سختی و شرارت های میدان جنگ بود. یک آ زاد و رها شده از بند دشمن مریی و بعد اسیر در پنجه های نامریی دود و منقلی که بعد ازآمدن به خانه برای التیام جسم و روان داغونش خود بدان تن داده بود .
صدای مادرم هنوز توی حیاط می پیچید که دعوایم می کرد ..
اگر به جای جفتک پراکنی دنبال یک توپ پلاستیکی یه خورده به این خراب شده می رسیدی اینطوری دلم نمی سوخت . اون از مرد خونه که از لنگ ظهر تا بوق شب زل میزنه به دیوار دود گرفته ی اتاق و اینم از پسر جوانم که یا خوابه و یا با پاهای برهنه به دنبال یه توپ پاره گرد وخاک هوا می کنه . آن وقت من بدخت باید خون به جیگر بشم که بازهم مرغم از قفس پرید .
شلوار جین رنگ و رو رفته ام را تنم کردم و چند لقمه ی گنده توی دهانم گذاشتم و با دهان پر روبه پدر که هنوز در بستر نشسته بود ، گفتم : گیدم داده ، خووش .
بطرف حوض کوچک گوشه ی حیاط میروم تا آبی به سر و صورت بزنم مادرم هنوزبه دنبال سرنخی بود که کشف کند کار، کار روباه و شغالاها است یا کسی آن قدرجسور بوده که بتواند در لانه ی مرغ هایش را باز کند و خروس شو را بدزد.
- کار حیوون چهار پا نیست مادر .
از جایش بلند شد و گفت: یعنی دزدیدنش ؟
آبی در دهانم چرخاندم و بعد چند بار قل قل کردن سرم را به نشانه ی بله پایین انداختم
مادرم پرهای کنده شده را به سمتم دراز کرد و گفت پس این ها چی ؟
گفتم : مادر، من به زحمت اون سنگ پشت در لانه ی مرغها را جابه جا می کنم چه برسد به یک روباه گرسنه .
مادرم نگاهی از رضایت به من ا نداخت و آفرینی هم از ته دل نثار عقل و درایتم کرد ، این را از برق چشمانش فهمیدم .
دست های خیسم را به مو هایم کشیدم و گفتم : خروس ات را برایت پیدا می کنم مادر. و به سمت خانه ی ناصربه راه افتادم .
یکی از تفریحات ناصر رفتن به پنچشنبه بازاربود. اون هر هفته ، در هر شرایط ی به بازار می رفت .انگار وظیفه ی مقدسی بود که می بایست آن را به انجام رساند . روزها را می شمرد و در انتظار صبحی بود که زنان و مردان روستا دور میدان جمع می شدند و منتظر آمدن مینی بوس می ایستاند . ناصر روز پنچشنبه بال باز می کرد
کنار دیوار گلی حیاطشان که می رسم صوتی میزنم .
با صدای صوتم سگ پیر و تنبل زیر درخت توت پای دیوار سرش را بالا گرفت و با چشمان قی کرده به من خیره شد .
دلم می خواهد لگدی حواله ی پهلو یش بکنم اما گفتم : دریغ از خونه ای که نگهبانش تو باشی
هنوز به دقیقه نکشیده مشت محکم ناصررا پشت کتفم حس کردم . نیشش تا بنا گوش باز بود و چهره ی خندانش با پرزهای نورس پشت لب و چشمان مغولی ، هر ببینده ای را گیج می کرد که چطور ممکن است هیکل به این گندگی تازه در حال سبز کردن پشت لب باشد .
گفتم : خروس مادرم را دزیدن ناصر. باید برویم پنچشنبه بازار و پیدایش کنیم .
ناصر اخمی به چهره اش داد و گفت حتما کار خودشونه ... کارغفار قلدر و دارو دسته اش .
نوچی زیر لب گفتم و با پنجه ی پا سنگ زیر پایم را شوت کردم .
ناصر گفت : تیم غفارقلدر اگر یک شب دستشون به مرغ و خروس مردم نرسد ، توله سگ را هم سر می برند و می خورند .
با پنجه ی پا پهلوی سگ پیر را قلقلک دادم و گفتم امیدوارم شکار بعدیشون تو باشی .
محوطه ی فروش پرندگان بازارغلغله بود . دهها مرغ بی حال به همراه خروسهای رنگارنگ را تنگ هم در قفسه های پلاستیکی چپانده بودند ... خروسها مرغها را نوک می زدند و مرغها مثل تمام جنس های مونث ؛ از ترس خود را به قفسه می کوبیدند تا بلکه خلاص شوند . اردکها و بوقلمونهای پا بسته سینه به زمین ساییده سرهایشان را زیر بالهایشان مدفون کرده بودند . پسرکهای نوجوان قفس کبوتر به دست طول و عرض محوطه را برای پیدا کردن مشتری گز می کردند . صدای قیل و غار پرندگان و فریاد فروشنده ها و هم همه ی خریداران در هم آمیخته بود وبا شدت تابش آفتاب بوی نامطبوع فضله ی پرندگان فضا را غیر قابل تنفس می کرد .
اینجا را نگاه کن حبیب ... خودشه .
سرم را به جهت نوک انگشتان ناصر چرخاندم و گفتم ..
نخیر ...اون نیست ... مگرطوق سیاه گردن خروس مادرم یادت رفته ؟
ناصرژست متفکرانه ی به چهره ی مغولی اش داد و گفت باید کنار گوشه ها را بگردیم . حتما دزد خروس میداند که صاحب اش برای پیدا کردنش به بازار پرندگان می آید .
حرفش را با حرکت سر تایید کردم و به طرف ضلع جنوبی بازار به راه افتادیم .
اینجا خلوتر از مرکز بازار بود . بیشتر فروشنده ها زنان سر پرست خانوارهای فقیری بودند که معمولا فرآورده ها و صنایع دستی خود را برای فروش می آوردند . آنها نصف صورتشان را پوشانده و زیر یاشماقهای خود رنج و بدبختی را پنهان می کردند اما چشمانشان رنج و عذاب درونییشان را فریاد می کرد .
... هی ناصر ، تو برو آنطرف را بگرد من هم از این سمت می روم . اینطوری زودتر پیدایش می کنیم .
ناصرلحظه ای مکث کرد و در حالی که پشت گردنش را می مالید با تردید گفت : باشد ... و سپس به راه افتاد .
در جهت مخالف ناصر کنار دیوار راهم را ادامه دادم ...هیچ خبری از خروس رنگارنگ لاری مادرم نبود اون خروس با آن هیکل زیبا و پاهای قدرتمند حیف دیگ بود و من مطمئن بودم سارق اون حتما گذارش به بازار می افتد .
قدم هایم را کند کردم تا هیچ جنبنده ای از چشمم دور نماند ... مرغ حنایی ، مرغ سیاه ..خروس رنگی ، جوجه های سفید و رنگی ، سبدهای پر از تخم مرغ اردک های گردن سبز ، همه ی اینها به آرامی در مقابلم رژه می رفتند .
در زیر سایه ی دیوار زنی با پیراهن نخی گل وگشاد نشسته بود . حالتی از شرم و حیا در چشمانش موج می زد . با حسی از بیچارگی و بلاتکلیفی به اطراف چشم می گرداند و با دستپاچگی جوجه های در بند را جابه جا می کرد .
به غیر از چند تا جوجه ی محلی کثیف و بو گندو که با پاهای بسته شده در برابرش بال بال می زدند چیزی در بساط نداشت .
پیرمردی لاغر و استخوانی با کلاه سفید کنارش قوز کرد آب دهانش را داخل جوی کناری انداخت و با صدای دورگه ای پرسید : دونه ای چند ؟
زن به آرامی جواب داد سه هزارتومان .
صدای نرم ولطیفش برایم آشنا بود می دانستم این صدا را شنیذم بارها و بارها ...اما کجا ؟ چه وقت ؟ ناگهان ذهنم به سالها پیش پر کشید ... درخت توت ... شوت کشیدنهای من و ناصر زیر درخت توت ... سارا گلجه ... شهادت حلیم و آن شب فراموش نشدنی . شبی که پدر بزرگ و دایی های ناصر سارا گلجه را با خود بردند چون غرور و تعلیمات دینی شان اجازه نمی داد که ناموس شان دور از چشم محارمش بین غریبه ها تنها بماند و ناصر را به همراه اجه و کاکای پیرش تنها گذاشتند .
مرد یکی از جوجه هارا برداشت ، نگاهی به زیر بالهایش انداخت و زیر لب غرغری کرد و بلند شد .
نفسم را در سینه حبس کردم وخودم را پشت وانت پارک شده ای کشیدم و خدا خدا کردم تا ناصر پیدایش نشود .
سارا گلجه هیکلش را به یک سمت کشید و دمپایی هایش را زیر تحتش گذاشت و به آرامی به دیوار پشت سرش لم داد . گویی از تماس پاهایش با بوته های سبز خنکایی به وجودش سر ریزشد .
. چروک ریزی زیر گودی چشمانش جمع بود و موهای شبق رنگش فرق سرش را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بود . در میان این همه کثافت و بهم ریختگی با شرم و حیای زیبای زنانه نشسته و مثل یک گل در لجنزار خودنمایی می کرد .
مردی جوان با سری تراشیده و صورتی با جوشهای چرکین در کنار سارا گلجه نشست . مثل یک بوزینه ی پیر دستانش را حلقه ی زانوانش کرد و در حالی که با لبخندی کریه زیر لب زمزمه می کرد نگاه دریده اش را به سارا گلجه دوخت .
سارا گلجه نگاهش را از جوان دزدید و سرش را پایین انداخت .
مرد جوان جفت پای بسته ی یکی از جوجه ها را گرفت وتا مقابل صورتش بالا آورد لحظاتی جوجه ی پا بسته را در هوا معلق چرخاند وسپس جوجه را در هوا ول کرد . جوجه بال بالی زد و به ناگاه شلپ کف زمین ولو شد و صدای جیکش بلند شد . جوجه های دیگر وحشت زده هر کدام سینه خیز به سمتی خزیدند .
سارا گلجه بدون نگاهی به مرد جوا ن جوجه های پراکنده را کنار هم جمع کرد . آثار ترس و نگرانی در چهره اش موج می زد با این وجود آرام و خونسرد سرش را پایین انداخت .
مرد هنوز می خندید .چشمانش بی حیا بود و لبخند چندش آورش دندانهای سیاه کرم خورده اش را از بین لبان نازک و کبود رنگش به نمایش گذاشته بود .
. مثل یک کرمی که تازه از کثافت بیرون خزیده باشد پیچ و تابی به هیکل بی قواره اش داد بسته ی سیگاری از جیب پیراهنش بیرون کشید ونخی گیراند . برای لحظاتی دود سیگار چهره ی مشمئز کننده اش را محو کرد .
- همه را ازت می خرم ... زنگ صدایش چون خراش ناخن بر روی صفحه ی آهنی گوشخراش بود . کیف پولش را باز کرد و چند اسکناس به سمت سارا گلجه دراز کرد .
جوجه ها بی قرار هر کدام به سمتی می پریدند و در میان گرد و خاک به هم تنه می زدند .
نگاهی به پشت سرم انداختم ...خبری از ناصر نبود اما می دانستم بزودی به دنبالم خواهد آمد ..خدا خدا می کردم این عفریت شوم زودتر گورش را گم کند اما او همچنان با همان لبخند کریه و پای چشمان گود و سیاه ، مثل یک جانور ایستاده بود و گاه کلماتی گنگ از بین حفره ی سیاه دهانش بیرون می آمد .
ضربه ای به کتفم خورد ...مثل اسپند روی آتش از جا پریدم .
اجازه هست ...مردی میان سال بود با بهت و حیرت نگاهش کردم ....سویچ اتومبیلش را نشانم داد و با اشاره سر به سمت وانت گفت: .... اجازه ؟؟
از وانت فاصله گرفتم و خودم را به کنار دیوار کشاندم در این حالت سارا گلجه با چرخش نود درجه ی سر می توانست مرا ببیند .نمید انستم سارا گلجه هنوز همبازی پسرش و فرزند هم رزم همسرشهیدش را خواهد شناخت یا نه ؟
مغز سرم از شدت گرما قل قل می کرد تنم داغ بود و کلافه و سر در گم بودم یک لحظه تصمیم گرفتم چشم هایم را ببندم و برگردم ..انگار که چیزی ندیدم ، کلامی نشنیدم اما نشد ، نتوانستم ..دیدن سارا گلجه مادر داداش ناصر شوخ و بذله گویم در آن حال روز برایم درد آور بود
مرد جوان مثل یک کرکس گرسنه بر سر قربانی چشم می چراند . دستی به کله ی بی مویش کشید و دوباره روبروی سارا گلجه نشست . حس کردم نفس کثیفش صورت سارا گلجه را آزار می دهد چشمان دریده و بی حیایش ، لبخند زشت و چند آورش را می د یدم اما مثل همان جوجه های در بند قدرت حرکت نداشتم مثل یک مترسک بی مغز در میان مزرعه ایستاده وقدرت هیچ کاری نداشتم .
سارا گلجه دمپایی هایش را از زیرش بیرون کشید ، جوجه های پابسته را داخل کارتن خالی گذاشت و آماده ی رفتن شد . در این لحظه جوان کارتن جوجه ها را از دستش قاپید و به زیر پای خود انداخت و گفت : گفتم همه را ازت می خرم .
سارا گلجه گفت : نمی فروشم فروشی نیست
_ اوووو ..... پس جوجه هاتو آورده بودی هواخوری .
سارا گلجه خم شد تا کارتن جوجه ها را از زمین بردارد اما لگد مرد سریع تر از دستان او حرکت کرد ...کارتن برگشت و جوجه ها هر کدام به سمتی پرت شدند .
از شدت خشم ونفرت می لرزیدم و قلبم تیر می کشید اما انگار پاهایم به زمین میخ شده بود جسارت این را نداشتم که به تنهایی با این دیو بی شاخ و دم گلاویز شوم .سرم را به سختی به اطراف چرخاندم .
چند پسر بچه ی ژولیده و پا برهنه قفس کبوتری را در میان گرفته و بحث می کردند ..هیچ مردی در اطراف نبود و اندک زنان فروشنده هم با ترس و نگرانی در حال جمع کردن بساط خود بودند . پاهایم را به سختی از جا کندم و بی اراده به سمت بازار اصلی دویدم . باید کسی را پیدا می کردم تا کمکم کند .. حتما این اطراف مردی هست ، کسی هست که حریف این مرد شود .. ناگهان صدای فریادی دوباره پاهایم را به زمین دوخت . به سرعت برگشتم وبا ترس به سمت صدا نگاه کردم
ناصر را دیدم که مثل یک اسب مار گزیده در وسط میدان پیچ وتاپ می خورد صورت سرخ و عرق کرده اش را به زمین می مالید و نفس نفس می زد . با سرعت به سمتش دویدم و هیکل گنده اش را در آغوش کشیدم و داد زدم ناصر ... ناصر چی شده ؟؟ ؟ !! چی شد ه خدایا ....خدایا ..
ناصر هر دو دستش را به روی سینه اش می فشرد و ناله می کرد . خون سرخ از لابلای انگشتانش می چکید.
سارا گلجه مثل یک مجسمه ی گچی نشسته و با وحشت به ناصر نگاه می کرد نه جیغ میزد و نه حرکتی ... شاید هنوز در بهت این بود که چرا این جوان تنومند در یک چشم بر هم زدن به سمت مشتری جوجه هایش حمله کرد و شاید درآن حال لابلای خاطرات مدفون شده اش بدنبال این چهره ی بور و مهربان می گشت .
مرد جوان تفی به زمین انداخت قمه ی خون آلودش را به باسنش کشید و گفت : جوجه هنوز پریدن بر سر عقاب برایت زود است ..
تمام قدرتم را در مشت هایم جمع کرده و با نفرت تمام به سویش دویدم می خواستم گلویش را با دنداهایم پاره کنم ... چشمان زرد و نفرت انگیزش را با انگشتانم بیرون بکشم اون چه طور توانسته بود با ناصر چنین کاری بکند . با تمام نیرو داد زدم می کشمت و به سویش دویدم . زنان فروشنده با جیغ و فریاد لباسهایم را چسبیدند . دست ها و پاهایم قفل شدند با قدرت تمام دست و پا می زدم و داد می کشیدم ، می کشمت نامرد می کشمت برای لحظاتی در میان جمعیت زنان دفن شدم و وقتی خودم را از دستشان آزاد کردم خبری از اون نبود .
هیکل لرزان و غرق به خون ناصر را به آغوش کشیدم و گفتم : داداش ناصر... عزیزم ...تو خوب میشوی ...تو خوب میشوی .
سارا گلجه با صدای بلند گریه می کرد . صورت و سر ناصر را نوازش می کرد و می گفت منو ببخش پسرم ببخش ...ببخش .
ناصر آرام و خونسرد در آغوش مادرش لبخند می زد آرامشی عمیق در چهره اش بود آرامشی که سالها طالب آن بود . انگار هیچ دردی را حس نمی کرد رنگش به شدت پریده بود و تی شرت سفیدش همرنگ لباس تیم محبوبش شده بود .
لبانش حرکت خفیفی کرد می خواست چیزی بگوید سرم را به صورتش نزدیک کردم و گفتم : جانم ناصر ...
ناصر برای لحظه ای ساکت شد و سپس با صدایی تضعیف شده و با غروری که نوعی موفقیت در آن همراه بود ، گفت بالاخره تو هم مادرمو دیدی ... من ...من هر هفته اینجا می آمدم ودزدکی نگاهش می کردم ... من همیشه مواظبش بودم . خیلی دلم می خواست خودمو در آغوشش بندازم و بگم ماااادر . از دور نگاهش می کردم ، اما می ترسیدم بهش نزدیک شوم . جرات اینو نداشتم که خودمو نشونش بدم . اما .. اما ....
اشکهایم بر گونه هایم می غلطید ..انگار در یک خلا زمانی گیر کرده بودم ... دور از تمامی هیاهوی اطراف ... فقط من بودم و تن غرقه به خون و د ر حال احتضار ناصر که لحظه به لحظه از ارتعاشات آن کم می شد .
با پشت دستم اشکهایم را پاک کردم . بغض گلویم را می فشرد و تنم از شدت نفرت می لرزید .
ناصر لبخندی از رضایت بر لب داشت ..یک لبخند تلخ و پیروز مندانه پلکهایش کم کم به هم نزدیک شد و دستان بزرگ و نیرومندش از توی دستان سارا گلجه به پایین سر خورد ..
برچسب:
نویسنده: آدرین قاسمیپور