پتو را روی سرش کشید و چون جنینی در بطن مادر خودش را جمع کرد. فقط زیر این پتوی نخ نما و بید زده ، در فضای تاریک که فقط چند نقطه ی کم سو انجا را روشنایی می بخشید احساس امنیت می کرد.
دلش میخواست دنیا هم به همین کوچکی بود. نیمه تاریک، ساکت و تنها ساکن اش هم خودش باشد.
مادرش برای چندمین بار داد زد پاشو دیگه ، دیرت شد .
دیشب هم تکالیفش را ننوشته بود .مادرش وقتی متوجه شد به جای نوشتن دفترش را خط خطی می کند، با تعجبی امیخته به عصبانیت داد زده بود مگه دیوانه شدی دختر؟ چکار می کنی. کم از روزگار می کشم که داری تکمیلش می کنی.
نازگل نفس عمیقی زیر پتو کشید و به آرامی به پهلوی دیگر غلتید. در میان صدای شرشر باران صدای نفرت انگیزی در گوشش زنگ میزدو تکرار می کرد هیس...هیس...یادت باشه حرفی از این موضوع به کسی نمیزنی. فهمیدی...فهمیدی .
چشمهایش را محکم بست و انگشتهایش را داخل گوشهایش کرد تا بلکه از شر آن صدا و تصاویر خلاص شود.اما این کابوس تمامی نداشت.
مادر با مهربانی پتو را از روی سر نازگل کشید و گفت 'میگم دیر شد . پاشو .
نازگل به آرامی گفت ..مامان بارون میاد.امروز مدرسه نمیرم.
مادربا ناباوری گفت : پس بهونه ی امروزت هم اینه.
دیروز هم ترسیدی و گفتی رودخانه طغیان کرده واحتمال خرابی پل هست . گفتی ممکنه آن ور رودخانه بمانم.
پریروز هم بهانه ات این بود که درس مهمی ندارید و میشود غیبت کرد و . و .. و
تو چت شده دختر . الان دو هفته است که یک روز درمیان مدرسه میری.
ناز گل سرش را از زمین بلند کرد و بین شانه های کوچکش فرو برد. موهای سیاه و صافش چون پرده ای ضخیم صورت و چشمان نمناکش را پوشاند
دلش درد می کرد. جسمش درد میکرد . روح و روانش آزرده بود و رازی بزرگ و جانگداز در دلش سنگینی می کرد.
وقایع آن روز شوم ، آن روز زجر آور بر ای لحظه ای آرامش نمی گذاشت. ان نگاههای شیطانی، ان لبخند کریه ونفرت انگیز که از لابلای سبیل های جوگندمی برویش باز می شد،لمس سرش به بهانه ی تشویق و سپس زنگ آخر کلاس و هجوم و قیل وقال بچه های دبستان به سمت در خروجی کلاس و نگاه معلم که شراره های شهوت از آن می بارید
- ناز گل ، تو بمان. میخواهم در مورد درس ریاضی چند نکته را توضیح بدهم. گویا خوب متوجه درس نشده ای .
بهت زده از دوستانش جدا شده و در را بر روی خود و معلم بسته بود.
حالش از یاد آوری آن لحظات به هم خورد و نزدیک بود بالا بیاورد با عجله به سمت دستشویی گوشه ی حیاط دوید. باران بی وقفه می بارید پاهایش سر خورد و در میان گل و لای غلتید و همان دم مقداری اب کف الود و مایعی زرد رنگ استفراغ کرد.
مادر هراسان شانه های نازگل را چسبید و اورا بلند کرد و با ناراحتی گفت مثل اینکه مسموم شدی دخترم.
سرش گیج می خورد. یاد ان روز لعنتی ، ان دستان زمخت و بزرگ بر روی تن و موهایش و بدنبال اش ان درد جانکاه و خونی که از بدنش می رفت سناریوی اجرا شده در پشت پرده ای بود که هر لحظه در مقابل چشمانش نمایش داده می شد.
هیجان و التهاب نفرت را با پاشیدن اب سرد بر روی صورتش کاهش داد . روپوش مدرسه را پوشید و کیفش را به دوش انداخت و از خانه خارج شد .
آسمان هنوز هم می غرید. چندین روز بود که بارانهای سیل آسا تمام منطقه را به رگبار بسته بودند و رودها طغیان کرده بود. ابهای گل الود و خروشان درختچه های کوچک و حیوانات ضعیف را با خود می بردند . خانه های محقر و کهنه، اشیای دور مانده از خانه ها و ادمهای ضعیف و بیچاره همه تسلیم قهر طبیعت و طعمه ی اب می شدند . شاید هم به این طریق طبیعت درحال پاکسازی زمین از پلیدی ها بود .
نازگل ناگهان خودش را بر روی پل چوبی قدیمی دید. پاها یش در اختیار خودش نبود . فکرش مغشوش بود و تسلطی بر ان نداشت ناخوداگا ه به اینجا امده بود . شاید هم نیرویی مرموز او را به این سمت کشانده بود.
ابهای گل الود در زیر پل چوبی به شتاب در حال گذر بودند. نازگل در وسط پل ایستاد و به آب خیره شد . آب سریع و خشن می خزید . با خود گفت حتما ته رودخانه هم کدر و گل الود است و یکباره دلش به حال ماهی ها سوخت . ماهی های کوچولویی که مجبور بودند در این ابهای کثیف و بدبو شنا کنند. و بعد با خود فکر کرد. هیچ ماهی کوچولویی نمی تواند تو این اب زنده بماند.
باران با شدت بیشتری خانه های کوچک و گلی را به رگبار بسته بود و مردم از ترس رعد وبرق و نگرانی به خانه های سست خود پناه برده بودند.
مادر نازگل سفره ی کوچک غذایشان را بر روی سر و شانه هایش
انداخته بود و درمیان گل و لای به سمت مدرسه ای که چندساعت پیش زنگ اخر را زده بودند ، حرکت می کرد .
رودخانه همچنان می غرید و پیش می رفت و جسم بی جان نازگل را در آغوش می فشرد .
برچسب:
نویسنده: آدرین قاسمیپور