ناگهان دستی بازوی گوشتالودش را فشرد و او را سمت خود کشید . زهره بازوی رقیه را گرفت و او را روی دورترین صندلی نشاند.ابروهای به هم پیوسته رقیه درهم رفت و به نشانه ی اعتراض دندانهای کوچکش را بر روی هم فشار داد.
ریتم موزیک عوض شد . رقصنده ها جایشان را به مهمانان دیگر دادند . رقص با ریتم و گروه دیگری شروع شد..صدای موزیک و خنده ی دخترهای رقصنده رقیه را بی تاب می کرد.از جا برخاست و بعد با شدت ریتم اهنگ کم کم خودش را به وسط رساند.به پهنای تمام صورت می خندید . آب دماغ کوچکش راه افتاده بود و گوشه ی لبهای جر خورده و چرکینش یک لحظه هم جمع نمی شد.زهره با عجله خودش را به رقیه رساند و اینبار با خشونت اورا روی صندلی نشاند . سرش را نزدیک گوش رقیه برد و به تندی گفت خسته ام کردی رقیه . چرا یه جا بند نمیشی . ببین همه دارن نگات می کنن.همین جا بشین و از جات تکون نخور.
صدای فریاد شادی و کل کشیدن زنها شدیدتر شد . عروس و داماد برای اجرای رقص دونفره وسط میدان آمده بودند. دایره ای از دختران جوان به دور عروس وداماد تشکیل شد. صدای موزیک و صدای خنده و کف زدنها گوش فلک را کر می کرد. رقیه از جا پرید و تند و تند به سمت عروس قدم برداشت . دامن پیراهن فیروزه ای رنگش زیر پاهایش گیر می کرد و حرکتش را کندتر .با هر سکندری که میخورد ،خودش را از شانه ی اطرافیان اویزان می کرد.دخترها با نیشخند را ه را برایش باز می کردند و با سر وصدای زیاد اورا به رقصیدن تشویق می کردند . رقیه بی توجه به اطراف دخترهای سر راهش را به سمتی هل داد و خودش رابه عروس رساند . دستهای کلفت وخشکش را دور گردن عروس انداخت و لپهای خواهرش را بوسید . عروس کف دستش را بر روی گونه های خیسش کشید وخودش را از آغوش رقیه جدا کرد.اینبار زهره دستان رقیه را با شدت بیشتری کشید و او را از میدان خارج کرد.
صدای هلهله ی شادی به اوج خود رسید . عروس و داماد در میان مهمانها رقص دیگری را اجرا می کردند.
نسیم صبحگاهی تن های خسته و عرق کرده را نوازش می داد. رقیه تنها در گوشه ی تاریک حیاط می چرخید .
باد موهایش را پریشان کرده بود و دامن بلند پیراهن ابی اش همراه با رقیه پیچ وتاب میخورد.
برچسب:
نویسنده: آدرین قاسمیپور