خرید بک لینک

صدای کر کننده ی موزیک همه را به وجد آورده بود . زهره در وسط حلقه ی مهمان ها می رقصید. موهای مواج وبلندش را رنگ شرابی زده بود و دامن پیراهن گیپور بدون آستین صورتی رنگش به سختی زانوهایش را می پوشاند. . رقیه چشم از خواهرش زهره بر نمی داشت. .در ردیف آخر زیر یک درخت بید کهنسال نشسته بود وگاهی مجبور میشد برای دیدنش گردن کوتاهش را دراز کند ویا ازجایش بلند شود. .دخترهای جوان دست در دست هم به وسط می امدند و همراه با رقص نور پا به زمین می کوبیدند .چشمان مورب و کوچک رقیه در زیر پلکهای چین خورده اش از هیجان برق می زد .نوای خوش اهنگ ذره ذره وجودش را به جنبش واداشته بودو شادی غیرقابل وصفی او را به وسط میدان فرا میخواند. چند بار از جایش بلند شد تا به جمع رقصنده ها بپیوندد اما نگاه سرزشنگر زهره اور را سرجایش نشاند. بالاخره دامن بلند پیراهنش را بالا کشید و با تردید وسط حلقه ی رقصنده ها امد . پنچه های گوشت آلودش را باز کرد و دستانش را بالای سرش گرفت .حرکتی ظریفی به انگشتان کوتاه و تپلش داد وهمزمان کمرش را پیچ وتاب داد.لحظه ای چشمانش را بست و سپس با حرکتی سریع موهای جمع شده بر روی سر بزرگش را بر روی شانه هایش ریخت. گاهی دهان نیمه بازش باز و بسته می شد ، لبهای خشک بالایی اش بر روی زبان بلند و ترک خورده اش می افتاد و با صدایی نامفهوم اواز می خواند


ناگهان دستی بازوی گوشتالودش را فشرد و او را سمت خود کشید . زهره بازوی رقیه را گرفت و او را روی دورترین صندلی نشاند.ابروهای به هم پیوسته رقیه درهم رفت و به نشانه ی اعتراض دندانهای کوچکش را بر روی هم فشار داد.
ریتم موزیک عوض شد . رقصنده ها جایشان را به مهمانان دیگر دادند . رقص با ریتم و گروه دیگری شروع شد..صدای موزیک و خنده ی دخترهای رقصنده رقیه را بی تاب می کرد.از جا برخاست و بعد با شدت ریتم اهنگ کم کم خودش را به وسط رساند.به پهنای تمام صورت می خندید . آب دماغ کوچکش راه افتاده بود و گوشه ی لبهای جر خورده و چرکینش یک لحظه هم جمع نمی شد.زهره با عجله خودش را به رقیه رساند و اینبار با خشونت اورا روی صندلی نشاند . سرش را نزدیک گوش رقیه برد و به تندی گفت خسته ام کردی رقیه . چرا یه جا بند نمیشی . ببین همه دارن نگات می کنن.همین جا بشین و از جات تکون نخور.
صدای فریاد شادی و کل کشیدن زنها شدیدتر شد . عروس و داماد برای اجرای رقص دونفره وسط میدان آمده بودند. دایره ای از دختران جوان به دور عروس وداماد تشکیل شد. صدای موزیک و صدای خنده و کف زدنها گوش فلک را کر می کرد. رقیه از جا پرید و تند و تند به سمت عروس قدم برداشت . دامن پیراهن فیروزه ای رنگش زیر پاهایش گیر می کرد و حرکتش را کندتر .با هر سکندری که میخورد ،خودش را از شانه ی اطرافیان اویزان می کرد.دخترها با نیشخند را ه را برایش باز می کردند و با سر وصدای زیاد اورا به رقصیدن تشویق می کردند . رقیه بی توجه به اطراف دخترهای سر راهش را به سمتی هل داد و خودش رابه عروس رساند . دستهای کلفت وخشکش را دور گردن عروس انداخت و لپهای خواهرش را بوسید . عروس کف دستش را بر روی گونه های خیسش کشید وخودش را از آغوش رقیه جدا کرد.اینبار زهره دستان رقیه را با شدت بیشتری کشید و او را از میدان خارج کرد.
صدای هلهله ی شادی به اوج خود رسید . عروس و داماد در میان مهمانها رقص دیگری را اجرا می کردند.
نسیم صبحگاهی تن های خسته و عرق کرده را نوازش می داد. رقیه تنها در گوشه ی تاریک حیاط می چرخید .
باد موهایش را پریشان کرده بود و دامن بلند پیراهن ابی اش همراه با رقیه پیچ وتاب میخورد.

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:24

صفحه بندی