خرید بک لینک

لعنت به این قلم که گاه احساسم را منتقل نمی کند ... می مانم در میان خیالاتی که در وجودم چون غده ای سرطانی جمع شده اند و گاه و بیگا ه با یورشی برق آسا به خاکم می کشند . آن زمان من می شوم یک بازنده ، یک تنهای ناتوان . بی مصرف ، مثل یک عروسک فرسوده ی پشت ویترین خاک گرفته ی مغازه ای کوچک در کوچه ای بن بست که حتی دخترکانشان هم از هم صحبتی با تو اجتنباب می ورزند . می شوم یک سالک بی مقصد که که در هزار توی راهها آواره است ودر اشتیاق شنیدن سلام ... تنهایی ؟

می مانم با احساسی متفاوت و سعی در سرکوب آن در دنیایی پهناور .

کاش هیچگاه این قلم بی جان را نمی دیدم ...کاش در وجودم احساس سماجتی شدید برای خواستهای نوین نهادینه نمی شد . کاش من بودم و جسمی که دلخوش لذتهای آنی است و بس ... کاش می توانستم دنیا را از دریچه ی چشمان سایر زنان ببینم . کاش تنها دلتنگیم غروب سرخ فام جمعه ای بود که که درایوان خاکی خانه ای محقر در روستایی دور افتاده در میان مرغانی که در تقلای یافتن دانه ای ، زمین را می کاویدند .

چه می شد من هم با هدایت بیگانه بودم ... بیگانه ی آلبرکامو را نمی خواندم تا محسور قلم جادویی اش شوم و تولستوی و چخوف فقط یک نام بودند و بس . شاید اگر هوگو اسمرالدا آن دخترک زیبای رقصنده ی کولی را در کوچه های کثیف و گل آلود پاریس خلق نمی کرد ، کششی برای جان بخشی به رویاهایم نداشتم . رویای خلق قهرمانی از میان همین آدمهایی که در در اطرافم هستند و هر روز هر لحظه ذهنم را به بازی می گیرند .

تقدیربه آرامی بال وپرم را نیرو بخشید و در اوج کهکشان ستاره ای را نشانم داد تا به سویش بشتابم و آنگاه که با دلی مملو ازامید وصال بال گشودم آسمان را منطقه ی ممنوعه اعلام کرد .

و من ماندم در دشتی فراخ که آسمان و زمینش از شرق و غرب به هم پیوسته بودند . در میان آدمهای که بر گوشهایشان فیلتری از جنس تردید نصب کرده بودند تا فقط بشنوند همانی که می خواهند و بر لبانشان قفل سکوتی که کلیدش دست اجدادشان بود .

می خواهم آن پیله ی ابریشمین اطرافم را کنده واز تنه ی این درختان کهنی که دلخوش به هیبت خویش اند و مغرور به پاکی خاک و قدرت ریشه سر به افلاک افراشته و تنها نظاره گر سقوط شهاب سنگها هستند ، بالا روم . درختان تنومندی که سایه بر جوانه های سبز و نورس انداخته و همچنان که سبزه زار را در سیطره ی خویش دارند ، از ترس آفتاب و باران شاخه های خویش را به اطراف می گسترند . می خواهم بی توجه به خارهای پیش رو بالا روم . میدانم خاری در تنم فرو می رود ، شاخه ای قطور سد راهم خواهد شد ، و گاه تیزی نوک پرنده ای گرسنه مانع حرکتم ... بادی خواهد وزید و رعدی چشمانم را خیره خواهد کرد اما من این بار ایمان دارم که به غایت خواهم رسید .

لعنت به این قلم .... باز هم نتوانست تمام احساس ام را منتقل کند .

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:43 توسط مداد شکسته|

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 15:01

صفحه بندی