روزی خواهم مرد.
و
روزی خواهم مرد بدون اینکه نامی از من بماند.
زمین نمناک بستر م خواهد بود و سقفی از خاک آسمانم که ستارگانش افول کرده اند.
شاید انجا کسی نباشد تا احساسم را اسیر کند. ذهنم را به بند بکشد و نگاهم را نادیده بگیرد.
شاید انجا انتهای دلتنگی باشد اما
پادشاه ان خلوتگاه منم.
پادشاهی رهیده از مردمان و سرمست از تنهایی در آغوش مشتی خاک بدون هیچ سرزمینی.
خواهم مرد
و کس نخواهد دانست که در سینه ی زنی با صورتکی خندان، قلبی دردمند در آرزوی هجرت بود تا آرامش را در خاک بیابد.
خواهم مرد و شما همچنان خواهید بود
بی منی که بودنم با درد بود .
برچسب:
نویسنده: آدرین قاسمیپور