خرید بک لینک

نورگلدی کارد قصابی را به سوهانی که در دست داشت کشید وبعد چند بار سایش ، لبه ی آن را به سمت نور خورشید صبحگاهی گرفت .

کریم یقه ی پیراهنش را بالا داد نگاهی به آسمان انداخت وگفت : فکر کنم روزی گرمی در پیش خواهیم داشت باید زودتر شروع کنیم و سپس روبه نورگلدی گفت : تیز شد ... بسه دیگه . از صبح تا حالا صدای جرینگ جرینگ قطع نشد .

امین برادر کوچکتر نورگلدی کفه ی بیل را در زمین فرود کرد نمک وزغال را از دست زن داداشش حلیمه گرفت و گذاشت وسط چاله ی کوچکی که کنده بود .

مارال کوچولو به آرامی سرش را از لابه لای چین های دامن مامان حلیمه بیرون کشید ، انگشت سبابه اش را در دهان گذاشت وبا چشمان بادامی متعجب زل زد به پدرش نور گلدی .

. چرا بابام کارد بزرگ آشپزخانه را به دست گرفته ؟؟ اخه مامان همیشه میگه کارد خطرناکه ...تیزه ، دست بهش بزنی اوف میشی ... پس چرا همه عمو ها هم کارد دستشون گرفتن ؟ اونم کاردهای بزرگ ...تیز وبرنده . ...اینجا چه خبره ؟

نگاهش به خالخالی افتاد که با طنابی بر گردن با نارضایتی به دنبال عمو محمدش روان بود خالخالی گاهی تکانی سخت به سرش می داد تااز بند رها شود اما با هر حرکتی که میکرد حرکت دستان نیرومند محمد حلقه ی دور گردنش را تنگتر وگلویش را بیشتر می فشرد .

محمد میخ سر طناب را کنار گودال کوچک مزیین به نمک و ذغال فروکرد و روبه نورگلدی گفت : حسابی پروارش کردی نوری .

حیوان با چشمانی متعجب حاضرین را یکی یکی از نظر گذراند ، قدمی به سوی صاحبش نورگلدی برداشت ، و چون تمایلی از طرف صاحبش ندید نومیدانه

صدایی ناله مانند از گلویش خارج کرد .

محمد به آرامی پشت و گردن حیوان را نوازش کرد و سپس با احتیاط خم شد تا حلقه ی طناب را به پاهای خالخالی بیندازد.

خالخالی لگدی پراند وماق بلندی کشید ....محمد با خیز بلندی از زیر پاهای خالخالی بیرون خزید و بر روی زمین ولو شد . حلیمه وحشت زده جیغ کوتاهی کشید سرمارال کوچولو را محکم به پاهایش چسباند ودر همان حال کلماتی گنگ بر زبان آورد . حیوان با حرکت دیوانه وار سرش ، میخ طناب را از زمین کند وخودش را آزاد کرد .

مارال کوچولو وحشتزده خودش را به پاهای مادرش چسباند وانگشت شصتش را در دهان گذاشت . حلیمه بی اعتنا به مارال کوچولو تند تند ایه الکرسی می خوند وبه طرف خالخالی چموش فوت میکرد .

خالخالی در محاصره ی مردان با شک و تردید می چرخید چند قدم به سویی بر داشت اما با صدای فریاد نور گلدی پاهایش را سست و جهتش را عوض کرد .

مارال کوچولو دلش می خواست خالخالی را نوازش کند .دوست داشت خالخالی را برگرداند به طویله اش .لگن ابش را با شلنگ پر کند وبهش بگوید نترس خالخالی ، امروز روز عیده ،باید خوشحال باشی

اما اگر امروز عیده ...چرا خالخالی را با طناب بستن ؟ چرا دوره اش کردند .خالخالی دوست نداره دور وبرش شلوغ باشه . عادت نداره دور گردنش طناب باشه .

.اصلا چرا امروز همه ی عموها اینجا جمع شدند ؟ مگه امروزنباید عید دیدنی بریم ؟دیروز مامانش کیک وشیرینی پخته بود، ابجی مریم از یک هفته به این ور مشغول نظافت وخرید برای عید بود .صبح هم مادرش مارال کوچولو را بیدار کرده ولباس قرمزچین چینی حریرش را تنش کرده بود . موهای لخت وشبگونش را خرگوشی بسته وجوراب شلواری سفید وکفش قرمز شو که یک پاپیون گنده روش بود ،به پاش کرده بود بعد لپاشو بوسیده وگفته بود عیدت مبارک دخترم .امروز روز عیده .

اگر امروز عیده پس چرا پدرش لباس نو نپوشیده ؟چرا عموها خالخالی را دوره کردند ؟

دستش را از توی دستان مامادرش بیرون کشید وداد زد خالخالی خالخالی و به سمت حیوان دوید .

حلیمه به سرعت پیراهن مارال را از پشت گردنش گرفت و کشید سمت خودش و گفت : نه دخترم همین جا باش .

خالخالی به آرامی در حلقه ی محاصره می چرخید اعتمادش از آدمهایی که هر روز سخاوتمندانه خوراکش میدادند سلب شده بود و غریزه ی حیوانی اش زنگ خطر را می شنید و بیقرارش می کرد .نگاه وحشت زده اش به دروازه باز افتاد به تندی چند گام به ان سو برداشت و ناگهان فریاد اعتراض آمیزش را به صورت ناله ای بلند وپر حرارت بیرون داد وبه طرف دروازه ی بازگریخت .

حلقه ی محاصره پراکنده شد ومردها هر کدام خود را کناری کشیدند . عمو کریم که در استانه ی دروازه ایستاده بود چوب دستی اش را حواله ی حیوان کرد و حیوان را به عقب راند .حیوان با سرعت سرسام آوری به عقب برگشت دیوانه وار در تقلای نجات خود بود و بین بقای حیوانی و خوشبخت مردن بقای حیوانی را ترجیح می داد . ناگهان با تمام قوا پاهای جلوی اش را به دیوار روبه رو کوبید . صدای برخورد حیوان با دیوار بتونی مردان را مجبور به عقب نشینی کرد .

_ اگر در بره محاله بتونیم بگیریمش .

..... مجبوریم صبر کنیم تا آروم بشه ، نمیشه نزدیکش شد .

_ شاید بتونیم با انداختن طناب به دور گردنش بگیریمش ...مثل فیلمهای وسترن .

محمد به آرامی به پس کله ی بردر زاده اش وهاب زد و آروم گفت : چه قدر بگم ازاین فیلم ها نگاه نکن بچه .

نمیشه این چاقو هاتون کنار بذارین ؟؟ آخه حیوون داره می بینه .

محمد پوزخندی زد وگفت : اخه گلجه ، این حیوون چه میدونه چاقو چیه ؟

خالخالی در حلقه ی سکوتی که محصور بود می چرخید .گاهی پوزه اش را به علفهای کف زمین می مالید اما بلادرنگ با کوچکترین حرکتی به سویی می گریخت . نمیخواست تسلیم شود اما نگاههای گنگ اطرافیان وتلاش مستمر آنان برای تسخیرش ، اراده اش را کم کم سست کرد .حرکت چشمها و پره های دماغش آرامترشد و سپس نگاه نگرانش بر روی اشخاص نا آشنای اطرافش چرخید .

نور گلدی با شکم بر آمده و پاهای گشوده از هم هیش هیش کنان ظرف سبوس را به سمت حیوان گرفت وبا احتیاط پشت حیوان را نوازش کرد ... .حیوان تسلیم ظرف سبوس ونوازشهای صاحبش شد وبا دهان بسته فریاد کوتاهی کشید .

در همان حال محمد به آرامی به زیر حیوان خزید و حلقه ی طناب را به پاهای حیوان انداخت ، گره اش را محکم کرد وسریع خودش را از زیر حیوان بیرون کشید و داد زد : بکشید .

مردها به تمام نیرو بند طناب را کشیدند دوپای جلویی حیوان خم شد وحیوان بر روی دستان خودنشست محمد و کریم به سرعت به طرف خالخالی یورش بردند وبا تمام قدرت حیوان را به یک سمت هل دادند .حیوان در جدالی نابرابر مغلوب و بر روی علفهای مرطوب ولو شد محمد سریع طناب دور گردن خالخالی را گرفت وسر حیوان را با فشار پا به زمین دوخت .قربانی به خاک افتاده بود .

دستها وپاهای حیوان درهم گره خورد ومردها یا الله ...گویان دم وپاهای حیوان را گرفتند ،وبه سمت گودال کوچک ، قربانگاهی که با نمک وذغال تزیین شده بود ، کشیدند .

مارال کوچولو با چشمان بادامی نگرانش ، تند وتند انگشت سبابه اش را مک میزد ...جمع شدن همه ی عموها در اول صبح ...... به زور خواباندن خالخالی در گوشه ی حیاط ، بیل ،گودال ،چاقو ، ظرفهای پر شیرینی وآجیل ، نمی توانست رابطه ی مشترکی را بین انها ایجاد کند . دلش میخواست با اون لباسهای نو خوشگلش سوار ماشین شود وبه اتفاق پدر و مادرش به خونه مادر بزرگش برود .اخه چرا کسی یادش نیست که امروز روز عیده . همه لباسهای کهنه تنشون کردن وبعد هم به زور خالخالی را به زمین زدند .

خالخالی در زیر دست مردان بی حرکت خوابیده بود پاهای قدرتمندش طناب پیچ شده وپاهایی قدرتمند تر سرش را به زمین میخکوب کرده بود .

مارال کوچولو با چشمانی نمناک و با حیرتی امیخته به وحشت با یک دست دامن مادرش را در مشت می فشرد وانگشت دست دیگرش رابرای کم کردن هیجان درونش می مکید .

مردها حیوان را سمت گودال کشیدند . نورگلدی بار دیگر تیزی کاردش را در زیر نور آفتاب سنجید وبا اطمینان بالای سر حیوان نشست دستی به گلوی حیوان کشید وسپس با گفتن بسم الله کارد را به گلوی حیوان فشرد . .رعشه ای بر هیکل تنومند حیوان افتاد تکانی سخت به پاهای در بندش داد وباعث شد مردها با قدرت بیشتری طناب را بکشند .

خر خری از گلوی شکافته ی حیوان خارج شد وخون از آن فوران کرد . نور گلدی فشار دستها بر سر حیوان را شدیدتر کرد و صورتش را بر گرداند تا خون به صورتش نپاشد . حیوان هنوز در تقلای رهایی دست وپا میزد اما مردها فشار را بر روی شکم وران هایش بیشترمی کردند تا رگها زودتر خالی از خون واکسیژن شوند .تکانهای پاهای در بند کمتر وکمتر شدوعاقبت از حرکت باز ایستاد . فواره ی خون سقوط کرد وبه صورت جوی باریکی به سوی چاله روان شد .

چشمان حیوان ناباورانه بر روی جسم بی سر خود ثابت ونگاه وحشتزده ی مارال کوچولو با انگشتی در دهان از پس پرده ی اشکهایش به سر بی تن و چشمان خاموش خالخالی خیره بود .

نورگلدی در میان خس خس سرفه ها یش صدا زد : حلیمه ... کجایی حلیمه ؟ ...و درحالی که زیر لب غر غر می کرد پلاستیکی را در یخچال گذاشت وکارد قصابی را داخل سینک ظرفشویی انداخت . انگشتان کوتاه و خونینش را همانجا شست اهی کشید وبا خود گفت : ای کجایی جوانی که گوساله و قوچ های تنومند سر میبریدی ...کم کم دارم از ثواب ذبح چند گوسفند در روز عید هم محروم می شوم .

حلیمه با قامتی خمیده از اتاق خارج شد گره ای بین ابروانش انداخت و گفت : آرومتر مرد ... چرا داد میزنی ؟ ...حالا آوردیش یا نه ؟؟ و بدون اینکه منتظر جواب باشد هن هن کنان به طرف پنجره رفت و صدا زد .. آیناز ..آیناز دخترم بیا بشین پیش خاله مارال تا تنها نباشد .

نور گلدی گفت :آوردم .. . ، تا افتاب وسط آسمان نرسیده بپز و بده تا بخورد. و سپس خستگی تنش را بر روی متکایی انداخت و دراز کشید . سر آستینش را به چهره ی عرق کرده ا ش کشید وبه نجوا گفت : بیست ساله که روز عید قربان نوک زبان هفت حیوان قربانی را برایت جمع می کنم و می آورم اگر هفتاد سال دیگرهم اینکارو تکرار کنم بی فایده است وسپس به آرامی پلک بر هم نهاد . .

حلیمه مثل عید هرسال موهای بلند و شبگون مارال را بافت وبر روی شانه های نحیفش انداخت پیراهن عید ارغوانی رنگ با سر آستین و یقه ی گلدوزی شده تن مارال کرد .سپس بوسه ای برگونه هایش زد و گفت : امروز روز عیده دخترم .آنگاه به آرامی مچ مارال را گرفت و انگشت شصتش را از دهانش بیرون کشید . با گوشه ی روسری اش آب گوشه ی لبهای مارال را پاک کرد یک قطعه از هفت قطعه نوک زبان گوسفند قربانی را در در دهان مارال گذاشت و گفت : بخور دخترم ، بخور تا انشا الله زبونت باز بشه .

.در قعر چشمان زیبا وبادامی مارال، در کنار گودال پر از خون ، سر بی تن و چشمان خیره ی خالخالی می درخشید .

برچسب: خوشبخت مردن,خوشبخت مردن آلبر کامو,دانلود کتاب خوشبخت مردن,خلاصه کتاب خوشبخت مردن,کتاب خوشبخت مردن,کتاب خوشبخت مردن آلبر کامو,نقد کتاب خوشبخت مردن, نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:08

صفحه بندی