باز هم امروز گربه ام دسته گل به آب داد.
البته نه اینکه گربه ی بدی باشد . ابدا اینطور نیست. اتفاقا هم بسیار زیبا است و هم بسیار مودب .تنها ایرادش این است که زیادی سخاوتمند و بخشنده است. یعنی هنوز فکر می کند لازمه ی ارتباط صمیمانه با دیگران ، باج دهی است .خب ، همیشه هم اینگونه نیست شنیدم گاهی تو حیاط همسایه ها به بهانه ی دفاع از جوجه های بی پناه با گربه های بزرگتر از خود در گیر می شود و آشوب به پا می کند کاری به این ندارد که دراین درگیری چندین جوجه تلف می شوند و یا لانه هایشان خراب. همینکه بلوا به پا کند برایش کافی است .البته ناگفته نماند در آخر نمایش جوجه های زخمی بیچاره شام دلچسبی برایش می شوند یعنی در جاهایی شیری است برای خودش.
امروز صبح با چشمهای خمارش آمد و تا می توانست لودگی کرد و خودش را به پاهایم کشید. حدس زدم گرسنه باشد .تنها بطری شیر را از تو یخچال برداشتم و ظرفش را توی باغچه پراز شیر کردم .
.گربه ی من چند بار ظرفش را بو کشید و سپس با کش وقوسی طنازانه زیر بوته ی گل خزید. احتمالا بوی گوشت به مشامش خورده بود که ظرف شیر را پس می زد. هیچوقت قدر داشته هایش را نمی داند. گاهی چنان حاتم بخشی می کند که اطرافیانش مثل زالو خونش را می مکند در حالی که خود بخت برگشته اش و بچه های ناتوانش مثل خر در گل گیر می کنند.
در این فکر بودم که بزودی سروکله ی گربه های علاف کوچه پیدا می شود و برای تصاحب ظرف شیر به سرو کول همدیگر می پرند که ناگهان صدای جیغ گربه ام بلند شد . وقتی رسیدم دیدم گربه ی بی عرضه ام در حالی که کمرش را قوز کرده بود ، در گوشه ای ایستاده به ظرف شیری که داشت توسط گربه ای دیگر لیسیده می شد زل می زد .
بدبخت اینقدر بزدل و تنبل است که حاضر می شود با شکم گرسنه ظرف غذایش را دو دستی به دیگران تقدیم کند .
. یکبار دیگر هم گربه ی خاکستری همسایه آمد و در جای گربه ام روی دیوار، سردر دروازه ی حیاطمان زیر چراغ برق خوابید . با خود گفتم گربه ام محال است اریکه ی پادشاهی اش را به گربه ی همسایه ببخشد و منتظر یک پنچه کشی بی نظیر بودم اما گربه ی بی عرضه ی من فقط زیر دیوار نشست و از همان جا با صدایی مایوس برایش میو میو کرد . شاید داشت می گفت : باشه. اینجا هم مال تو اما فقط بگذار همین جا زیر پایت باشم . از تواضع وبخشش بی موردش حسابی حرص خوردم.
چند وقت پیش هم از دیوار پشت حیاط گربه ای سفید وتپل تو حیاطمان پرید. گربه ی بی عرضه ام جیغ بلندی کشید . نمیدانم جیغ از سر ترس بود یا جیغ اخطار به تازه وارد .به هر حال سریع خودش را تو راه پله انداخت و وقتی چشمش به من افتاد تنها دندانهای نیشش را به گربه ی سفید وتپل نشان داد و پشتش را قوز کرد . یعنی داشت به من می گفت : دارم از خود دفاع می کنم.اینقدر نگاه عاقل اندر سفیه به من نینداز.
گربه ی تپل و سفید بی اعتنا به قال وقیل گربه ام درحالی که دمش را به آرامی در هوا تکان می داد به زیر اتومبیل خزید و با کشیدن پنجه به تایرهای اتومبیل قلمرو خود را ثبت کرد .به این ترتیب استراحتگاه نیمروزی گربه ی بی عرضه ام نیز تصاحب شد .
گربه ی بی عرضه ی من شاید اگر بچه هایش را از خود نمی راند می توانست به کمک آنها در مقابل گربه های متجاوز بایستد اما گربه ی بی عرضه ی من تمام فرزندانش را از خود راند و بچه های بی گناه هرکدام به سرنوشتی دچار شدند. یکی هم بازی دخترکی زیبا شد .او مجبور شد هر روز حمام کند و مثل ادمها لباس بپوشد. یکی دیگر در انباری دربسته و متروک زندانی شد و کارش شد نسل کشی موشها و آن یکی دیگر آواره و سرگردان کوچه ها شد .هنوز گه گداری روی دیوار حیاط می بینمش که با موهایی ژولیده و شکمی چسبیده به پشت به داخل حیاط زل میزند و خاطرات کودکی اش را مرور می کند.
دیگر چیزی برای گربه ام نمانده است . ظرف شیر و آبش به یغما رفت و دیگر جرات لمیدن بر روی دیوار سر در دروازه زیر شاخه های درخت کاج را هم ندارد.
کم کم استراحتگاهش را به راه پله ی خانه کشاند.گاهی وقت و بی وقت پشت در خانه ناله می کرد ان وقت مجبور می شدم وبه خانه راهش می دادم .در آن انموقع روی مبل دراز می کشید و بعد دقایقی خرخرش به هوا می رفت.دیگر خیالش از جا و خوراک راحت بود و هیچ تمایلی هم نداشت که به حیاط برود و خودش را با گربه های دیگر در گیر کند .
یک روز وقتی وارد خانه شدم گربه ام را دیدم که روی مبل نشسته و یک جوجه ی زنده را بدندان کشیده و می خورد .پرهای خون آلود و لخته های خون کف خانه را پوشانده بود. این یکی دیگر قابل تحمل نبود. در حالی که از شدت
عصبانیت درحالت انفجار بودم با دمپایی به جانش افتادم .اون فرار می کرد و خودش را به در و دیوار می کوبید وبه این ترتیب رد پنجه های خون الودش در تمام جاهای خانه نقش بست .
حالا دیگر هیچ جایی را ندارد گاهی زیر بوته ای می خزد و مثل یک سلطان بی سرزمین چشمان بلوری اش را به نقطعه ای نامعلوم می دوزد انگار که در حال پی ریزی نقشه ای اساسی برای پایان دادن به این اوضاع نابسامان باشد.
روزها می گذشت و گربه ی من بخاطر محدویتهایش روز به روز ضعیفتر می شد تا اینکه آن روز سروصدای عجیبی درحیاط پیچید.گربه ی من به طورخاصی پی در پی جیغ کشید .برایم عجیب بود این جیغ نه از ترس و زبونی بلکه جیغی از سرقدرت و مبارزه جویی بود.به نظر می رسید حیوانی غیر از گربه های
زروگوی قبلی به اندک حریمش که زیر چند بوته گل بود ، وارد شده بودند. با عجله دویدم سمت حیاط و با دیدن یک مار سیاه و بلند درجا خشکم زد. یک مهمان ناخوانده که احتمالا از باغ پشت حیاط آمده بود. مار سیاه با قوسی به بدن در برابر گربه ام حالت تهاجمی گرفته بود و هر چند لحظه یکبار به سمت گربه یورش های برق آسا می کرد. گربه با پشت قوز کرده دایره وار به دور بوته گل می چرخید و همزمان ضربات کاری به سر مار وارد می کرد. مار در تعقیب گربه دور بوته می چرخید .چند بار تیغهای بوته گل تنش را خراشید اما خطر جدی گربه بود و مار بی توجه به خراشها دور خود می چرخید. گویا صدای فش فش مار گربه ام را بیشتر تحریک می کرد چون هرقدر صدا بیشتر میشد پنجه های گربه ام بیشتر پیکر مار را می درید. صورت گربه ام در تماس با تیغ های گل و پنجه هایش از خون مار رنگین شده و حالت رعب انگیزی به جثه ی رنجورش داده بود با این حال با حملات پیاپی مار را ناتوان و مجبور به عقب نشینی کرد
. کم کم مار عقب نشست. سرش پایینتر و حرکاتش کندتر شد . سعی کرد زیر بوته بخزد اما پنجه های تیز گربه ام جسم مار را به هوا پرت کرد. در عین ناباوری مار نگون بخت بعد از چند چرخش در هوا بر روی موزاییک افتاد و بلافاصله با آخرین ضربه ی گربه بر زمین غلطید.پیچ وتابی ارام به بدنش داد و بعد لحظاتی از حرکت باز ماند.
نفس حبس شده در سینه ام را بیرون دادم و با تعجب و ترس به گربه ام که بالای شکارش ایستاده بود نزدیک شدم.
به آرامی بدن خون الودش را می لیسید گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. با نوک انگشت پیشانی اش را نوازش کردم . سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. نگاهش متفاوت بود اما با دیدن پنچه های تیز و خون الودش مطمئن شدم که بزودی در اینده تغییرات زیادی اتفاق خواهد افتاد.
برچسب:
نویسنده: آدرین قاسمیپور