خرید بک لینک


آب افتابه را بر روی پاهای خاک آلودش خالی کرد و از شدت عصبانیت دندانهایش را به هم فشرد.
دیگر نمیتوانست تحمل کند .امروز بازهم در صف مدرسه دوستانش کلی بهش خندیده بودند .با اینکه پاچه ی شلوارش را تا زیر پاهایش پایین کشیده و قدمهایش را کوتاه و ارام برداشته بود ، اما بازهم جبار متوجه شده بود و کلی متلک بارش کرده بود... اووووهوووی آتا ...بازم که با دمپایی اومدی. می ترسم توی اون دمپایی پاره پاهایت شبیه پاهای شتر بشه.
دندانهای ریزش را به هم فشرد و اهسته زیر لب گفت : باید حقشو میذاشتم کف دستش .جفت پا می رفتم توی شکمش تا بفهمه ضربه ی پاهای شتر چه مزه ای میده.
ارام وارد اتاق شد .نمیخواست مادرش او را با این قیافه ببیند
. آخرین بار که سر این موضوع با بچه های محل دست به یقه شده و خونین ومالین به خانه برگشته بود، مادرش بدون اینکه حرفی بزند با چشمانی شرمسار سرش را پایین انداخته بود. دیگر نمیخواست چشمان مادرش را انگونه ببیند.

صبح وقتی بیدار شد تاشلی داشت کفش را وصله میزد معلوم بود جایی میخواهد برود.
آتا در حالی که با چشمان نیمه باز تاشلی را می پایید گفته بود داداش امروز ورزش داریم میشه امروز هم من کفشو بپوشم ؟و تاشلی هم جواب داده بود آتاجان امروز نوبت منه و سپس بندهای کفش وصله دار را محکم بسته و رفته بود.
دیگر خسته شده بود .از تمسخر بچه ها ، از حرفهای تکراری معلم که از صبر و قناعت می گفت و ادمهایی که از فقر به ثروت و محبوبیت رسیدند.او نمیخواست قانع به داشته های اندکش باشد. او هم مثل تمام دوستانش بهترین چیزها را میخواست. یک کفش خوب، خانه ی خوب ، غذای خوب و زندگی خوب. سرش انباشته از این چرندیات بود . از نسخه هایی که برایش می پیچیدند بدون اینکه دردش را درک کنند.او نه ثروت می خواست نه محبوبیت او فقط یک جفت کفش می خواست . یک جفت کفش تا در محله و مدرسه مضحکه ی دوستانش نباشد و پاهای زخمی اش را بپوشاند.
از جا برخاست و خودش را بر روی بالشتی که در وسط اتاق بود انداخت .
اتاق از بوی سیر انباشته بود و قازان سیاه بر روی والوری که پت پت می کرد ، می جوشید.
کششی به دست وپاهای بلندش داد و داد زد . مادر بازهم غذا شوربا داریم ؟ صدای مادر از اتاق بغلی بلند شد ...
- نه پسرم . امروز آش درست کردم .
آتا اخم هایش رادر هم کشید وزیر لب غر زد مثلا فرق آش و شوربا در چیه ؟ جز اینکه اگه توی ابجوش ربی سیر زده نان تریت کنیم میشه شوربا و اگه خمیر رشته ای بریزیم میشه آش.
مادر رشته های خمیری را داخل قازان خالی کرد و گفت : آتا جان امروز سالگرد پدرته. آش درست کردم که برای طلبه های ساکن حجره ببری . جایی نرو . نیم ساعت دیگه آش حاضر میشه.
آتا غلتی در جایش زد وبه سقف خیره شد. دلش میخواست تا ابد بخوابد فقط در خواب می توانست به آرزوهایش برسد. اصلا در دنیای زنده ها کسی به بود و نبودش اهمیت نمی داد. هیچ کس حضورش را حس نمی کرد چه برسد به اینکه درد دلش را حس کند. آدمهای اطرافش همه مشغول بودند. چون سایه هایی که می آمدند و محو می شدند.بدون احساس و بدون هیچ ارتباط صمیمانه ای. مادرش شبانه روز روی دار قالی قوز می کرد . برادرش تاشلی هم کارگر روز مزد بود و بیشتر اوقاتش را دور میدان به انتظار می گذراند تا بلکه کسی پیدا شود و کاری را محول کند. انوقت شب خسته و خاکی میخزید زیر پتو .
پلکهایش کم کم داشت سنگین می شدکه با صدای مادر از جا پرید.

بلند شو پسرم. آش آماده است .
آتا با بی میلی قابلمه ی آش را برداشت. تاشلی هنوز برنگشته بود و آتا مجبور بود بازهم دمپایی پاره را به پا کند .نگاهش را بدنبال دمپایی پلاستیکی مادرش چرخاند و آن را در زیر سکو دید که سینه به افتاب سپرده بود. خواست آنها را بپوشد اما فقط توانست انگشتهای پایش را در ان فرو کند . هردو لنگه را با انگشت پاهایش پرت کرد .
حیاط مسجد تمیز و ساکت بود و بنای سفید و مرمرین مسجد در زیر نور چراغهایی که زودتر روشن شده بودند، می درخشید.به طرف آشپزخانه ی مسجد رفت و آش را به دست یکی از ملاها داد.
ملا گفت :خدا قبول کنه .صبر کن تا قابلمه را خالی کنم .
نمازگزاران نماز عصر را خوانده و در انتظار اذان مغرب در مسجد نشسته بودند.

کفش هایشان بر روی سکوی مسجد دریک ردیف مرتب چیده شده بود. آتا به سمت کفش ها رفت. نگاهی به دور وبرش انداخت و سپس یکی از کفشها را به پا کرد.برایش بزرگ بود.با پنجه ی پا کفش دیگری را به سمت خود کشید.کفش نرم وخوش دوختی بود. یک لنگه اش را امتحان کرد. حس کرد کمی سینه ی پایش را فشار می دهد . ازپا بیرون کرد و آن را سرجای قبلی اش چید.
از دیدن اینهمه کفش ذوق زده بود. توی دلش می گفت کاش فقط یکی از همین کفشها مال من بود. . از در نیمه باز نگاهی به داخل مسجد انداخت . چند مرد مشغول خواندن قران بودند و چند نفر هم تسبیح به دست در حال ذکر

گفتن بودند.
در ته ردیف کفشها یک جفت کفش قهوه ای توجه اش را جلب کرد. مثل یک گربه ی چالاک به سمت کفش قهوه ای خیز برداشت . پاهای خاک الودش را در داخل کفش فرو کرد. کفش اندازه ی پاهایش بود انگار برای پاهای یغور و بدحالت اش دوخته شده بود. لنگه ی دیگر راهم به پا کرد و یک قدم به جلو برداشت . اندازه اش بود. نر م و سبک.
دلش نمیخواست کفش را ازپاهایش بیرون بکشد

کفش قهوه ای در پاهایش بهش اعتماد به نفس و قدرت داده بود. چقدر عالی می شد اگر این کفشها مال خودش می بود . یالا آتا ....زودباااش ..زود باااش . صدایی وسوسه بر انگیز در درونش فریاد می کشید . بجنب آتا ...معطل نکن ... هیچ کس نمی فهمد که تو کفش را برداشتی . صاحب این کفش تازه وشیک حتما چند جفت کفش دیگر هم دارد و حتما از نبود کفش قهوه ای اش چندان ناراحت نمی شود. یالا ... زود باااش ...معطل نکن. بپوش و برو .

چند قدم دیگر با ترس و دلهره برداشت .دیگر دلش نمیخواست کفش را از پا در آورد.
بار دیگر از لای در به داخل مسجد نگاه کرد. همه مشغول عبادت بودند و هیچ کس از اتفاقات بیرون خبر نداشت.
آتا با شک و دلهره چند بار روی سکو بالا وپایین رفت . انگار داشت پرواز می کرد. کم کم هول و هراس از وجودش پرکشید. حس مالکیت شدیدی نسبت به کفش پیدا کرد. اون کفش باید از ان خودش می شد. می توانست مادرش را بپیچاند و بگوید کفش را داخل پلاستیک درون سطل زباله پیدا کرده است. مثل دفعه ی قبل که چند تا شیشه ی در دار رنگی پیدا کرده بود و حالا مادرش در ان قند وچای خشک می ریخت .

خورشید غروب کرده بود و نمازگزان در داخل مسجد در صف نماز راز و نیاز می کردند. اتا با قدمهایی محکم ومطمئن از حیاط مسجد خارج شد و در سیاهی شب به سمت خانه به راه افتاد. حالا دیگر دلیلی برای تمسخر و تحقیرش در بین دوستانش نبود. کفشهای قهوه ای چون دوبال آتا را به پرواز در اورده بود.

برچسب: نویسنده: آدرین قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 6:01

صفحه بندی